از تمام شاعران، نویسندگان، پژوهندگان و منتقدان گرامی که در حوزه شعر نیمایی می نویسند یا می سرایند،خواهشمندیم سروده ها و نوشته های شان را برای انتشار در رسانه اینترنتی دینگ دانگ که دو ماه یکبار به روز می شود، ارسال فرمایند.
گفته میشود نخستین استعارهها در اعماق تاریخ پدید آمدند، زمانی که انسان در اثر وحشت یا ستایش نخواست نام شیء یا جانور یا پدیدهای را بر زبان آورَد، ناگزیر آن را با واژهای که مصداقش مشخصترین شباهت را به آن داشت مورد اشاره قرارداد. این ماجرا شبیه آن است که جوانی دختری را دوست داشته باشد ولی در جمع نتواند او را با نام اصلیاش معرفی کند، در این صورت به جای آن، واژهای را به کار میبرد که در نظر او معشوفهاش در صفات و ویژگیهایی شبیه به آن است. مثلا به جای محبوب فرض کنید از واژه های "گل- ماه - آهو " و... استفاده میکند...
یکی از مغلطههای اصلی برخی از نظریهپردازان "شعر منثور" این است که گویا نیما یوشیج میخواسته شعر را به نثر نزدیک کند و به آن حالت طبیعی نثر را بدهد، ولی از عهدهی این کار برنیامده، شاملو هم پس از نیما تلاش کرده این کار را انجام بدهد ولی او هم موفق نشده، و این کار بزرگ به وسیلهی کسانی چون احمدرضا احمدی و بیژن جلالی و منثورنویسان دیگری که بعد از این دو آمدهاند- و در بیست و چند سال اخیر هر روزه انبوهی از آنان مثل قارچ از هر گوشه و کنار سر میکشند- انجام گرفته و این آرزو و خواست بزرگ نیما تحقق یافته؛ به همین دلیل این منثورنویسان ادامهدهندگان پیگیر و خلاق راه نیما و جانشیان برحق او و تکامل دهندگان راستین شعرش هستند!...
البته صرف اینکه این نوع شعر همهی صفحات نشریات را پر کرده دلیل بر این نیست که از خاستگاه اجتماعی برخوردار است. به عبارتی مقبولیت عام پیدا کرده است. وقتی میتوان گفت ریشه و بنمایهی شعر معناگریز برگرفته از همین فرهنگ و ادب و زبان و زندگی این آب و خاک است که کمترین رابطه را با مخاطب عام پیدا کرده باشد. از کارگاه شعربافی که نمیشود روزی چند طاقه شاعر تولید کرد!!...
آقای رضا براهنی! شما در ابتدای رسالهی "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" که در آن دلایل رویگردانی خود از شعر نیمایی و پشت کردن به آن را، با شرح و تفصیل طولانی بیان کردهاید، نوشتهاید که "بخشی از بحرانی که در شعر فارسی پیش آمده این است که آدمها به صورت درونی با هم گفتوگو میکنند؛ لااقل با من این گفتوگو را درونی نگاه داشتهاند، چرا که توضیح دادن من، دقت، صرف وقت، تحقیق و تفکر میخواهد، و شرایط اندیشه در ایران مغرضانهتر و کانالیزهتر از آن است که کسی به جد جرأت توضیح دادن تفکر جدی را داشته باشد."...
آقای حافظ موسوی در متنی با عنوان "(زبان شعر، زبان نثر)- نگاهی به کارنامهی شعری احمدرضا احمدی" که در سایت وازنا منتشر شده، به بررسی ویژگیهای قطعات منثور احمدرضا احمدی و نقش و جایگاهشان در شعر دهههای اخیر و رابطهی آنها با شعر نیما و شاملو پرداخته و نظر مثبت، تأییدآمیز و مبتنی بر ستایش خود را دربارهی این قطعات بیان داشته است. از نظر ایشان احمدرضا احمدی نقش بسیار مثبت و سازندهای در روند تحولات شعر ِدهههای اخیر ایفا کرده است...
- سپهري شاعري با كلامي بسيار ساده و روان است. اين شعر در عين سادگي و رواني داراي يك زبان كنايهاي هم هست. او بيشتر مايل است با كنايه سخن بگويد، مثلا اين شعر كه ميگويد: "من قطاري ديدم كه سياست ميبرد، و چه خالي ميرفت!" اين واقعاً يك جور كنايه است. اين كلام به حد محاوره نزديك ميشود، اما در عين حال در پشت سر خود عمقي هم دارد...
میخواهی از من بشنوی که شعر در حد اعلای خود چه چیز است؟ حسی که بالقوه با انسان بوده، ملیونها سال کشیده و با کار انسان خرده خرده آشکار شده است. مختصری که میبینی در نظر داشته باش که نتیجه خیلی مفصلتر است. شعر در درجهی اعلای خود مشاهدهایست که افراد معین و انگشتشمار دارند، برای افراد معین و انگشت شمار دیگر. در اینصورت، عزیز من، توقع نداشته باشید چیزی را که چنین است همهی مردم بفهمند...
سروصدایی كه اين روزها در اطراف شعر فارسی برخاسته است بزرگترين دليل اهميت موضوع است. مردم اين مملكت نمیتوانند به سرنوشت شعر پارسی بیعلاقه باشند و به همين دليل حق دارند بيش از اينها در اطراف آن گفتگو كنند. هنگامی كه به تاريخ گذشتهی اين سرزمين نظر میافكنيم با وجود پادشاهان كشورگشا و سرداران لشكرشكن، چهرههای درخشان و تابناك شعرای بزرگ است كه بر پيشانی اعصار و قرون میدرخشد و گوشههای تاريك روزگاران كهن را روشن میكند...
برای نیما یوشیج فرم شعر از درجهی اهمیت بالایی برخوردار است و در حقیقت این فرم است که معنا را تبدیل به شعر میکند. از دید او معنا باطن شعر و فرم ظاهر شعر است، یا بهتر است بگویم معنا مغز شعر و فرم پوستهی آن است، و اگرچه مغز و باطن بر پوسته و ظاهر مقدم است و نسبت به آنها اصل محسوب میشود، ولی چون شعر اثر هنریست، نیاز به زیبایی و خوش ترکیبی ظاهری هم دارد و باید پوستهاش طوری باشد که دلپسند و خوشآیند جلوه کند و زیبایی و خوشترکیبی شعر به وسیلهی فرم حاصل میشود...
آقای عزیز! نامهی شما تازه به من رسیده است. از اعتماد تامیّ که نسبت به من ابراز داشتهاید و نزد من گرانبهاست، سپاسگزاری میکنم و جز این کاری از من برنمیآید. دربارهی چگونگی شعرهای شما چیزی نمیگویم زیرا هیچ اهل بحث و انتقاد نیستم. از این گذشته برای دریافتن هنر از بحث و انتقاد بدتر چیزی نیست، زیرا نتیجهای که از انتقاد به دست میآید همیشه اشتباهاتی است که کم یا بیش به حقیقت نزدیک است...
منظور از صور خیال همان است که قدما در علم بیان در بارهی آن بحث کردهاند. علم بیان که در اصل یکی از فنون سه گانهی بلاغت بوده است ، بعدها توسط عبدالقاهر جرجانی به شکل مستقلی مورد بحث قرار گرفت. کتاب اسرارالبلاغهی عبدالقاهر جرجانی (وفات:۴۷۱یا ۴۷۴) که در بیان حقیقت تشبیه و استعاره و تمثیل نگاشته شده است، در واقع اساس علمی را که بعدها به علم بیان از آن تعبیر شد بنا نهاده است ...
شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل شاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سفت صنعت و سجع و قوافی هست نظم و نیست شعر ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب باز در دلها نشیند هرکجا گوشی شنفت .........
منوچهر شيبانى در سال 1303 در كاشان به دنيا آمد. پس از به پايان رساندن آموزشهاى دبستانى در شهرهاى مختلف، دوره هنرستان نساجى شاهى را به پايان برد و سپس در كارخانه چيتبافى مازندران به كار آموزش نقاشى بر روى پارچه پرداخت. دلبستگى به شعر و نقاشى و نيز شعر و ادبيات در همين دوران در وجود او شكل گرفت...
در سراسر قلمرو نیما سهم روز بسیار اندک است. در تمام پهنهی تاریک شعر او روزها لکههای کمدامنه و اغلب زدودنیاند. عصر روزهای نیما کوتاه است و صبح در این شعرها یا دروازهی گشایش کار خلق است و یا محل فاجعه، که اولین را مرغ آمینگوی باید و درهمآیی بسیار، اما لبخند سرد دومین را گاه در زیر چشم داریم...
شعر "ساده رنگ" سهراب سپهری يك رباعی مدرنآميز است. در رباعی مرسوم، همهی ماجرا در مصراع آخر اتفاق میافتد. شاعر در سه مصراع اول زمينهچینی میكند و حرف اصلی را در مصراع آخر میزند. مصراع آخر زنگ و ضربهی نهایی رباعی است كه مخاطب را در همان اوج نگهمیدارد. مصراع آخر بیارتباط با مصراعهای قبلی نيست، اما بيشتر به ياد میماند. گاهی سه مصراع اول فراموش میشود و تنها مصراع آخر در حافظه میماند و حتا به صورت ضربالمثل درمیآيد. البته هميشه اين طور نيست...
شعر نوی نیمایی با ققنوس آغاز میشود. از افسانه که گرایش به نوپردازی شاعرش رانشان میداد- تا ققنوس – که نخستین شعر نیمایی با وزن آرایی و قافیه بندی و نگاه و تعبیری تازه است – پانزده سال طول کشیده است ؛ این یک دوره ی تاریخی در شعر نیماست ، چرا که او در این مدت دوران رمانتیسم خود را کامل کرده وارد یک فضای سمبولیک می شود و شعر سمبولیستی فارسی را در کنار ایجاد راه و رسمی تازه در شعر بنیان می گذارد...
حسین منزوی همشهری من بود و تنها کسی از شاعران شهر ما بود که در تهران حضور داشت و دامنهی شهرتش از شهر ما فراتر میرفت. من دانش آموز دبیرستانی بودم و "حنجرهی زخمی تغزل" تازه منتشر شده بود و به اندازهی خودش مورد توجه قرار گرفته بود و برای ماها که گرفتار سوداهای ادبیاتی بودیم امیدانگیزبود: پس میشود با لهجهی ترکی شعر فارسی خوب بسرایی حتی اگر تبریزی نباشی...
الهام کریمی شاعر در حوالی این کوچهها به جای مقدمه در آغاز کتابش نوشته است:پیچ و تاب واژه ها بیانگر احساسات با زبانی لطیفتر است. خواستم تا شما نیز در چرخش این واژههای آشنا با من باشید. حاصلش نوایی است که شاید بر دل شما نیز، با یادی خوش، بنشیند...
در درس های اول، دوم و سوم با مسائل مختلف عروض از قبیل هجا، تقطیع هجایی، تقطیع به ارکان، و تطبیق افاعیل عروضی با آنها بحث کردیم. حالا در بیت زیر که از تمرین های درس قبل انتخاب شده است این مسائل را دوره می کنیم...
وقتی وارد آرایشگاه استاد سلمانی بدیههسرا شدم دیدم استاد سلمانی نشسته روی صندلی مخصوص سرتراشی، کاغذ قلمی در دست دارد و در حالیکه زیر لب زمزمه میکند، دارد چیزهایی روی کاغذ مینویسد. رفتم پشت سرش و سرم را بردم جلو و گوش تیز کردم تا بشنوم چی دارد با خودش زمزمه میکند. شنیدم که میگفت...
در سر ما آرزوی بردمیدن بود آرزوی سبز ِ باران بودن و جاری شدن قلبهای تشنهی پیوند را با آبشار دوستی سیراب کردن در کویر کینه و نفرت گلستان محبت گستراندن شورهزار بیکسی را بیشهزار آشنایی ساختن ...............
شبانگاهان لب دریاچه میرفتم و میگفتم به خود او یک شب آنجا دیده خواهد شد من او را پیش از این هرگز ندیده، نام او را نیز نشنیده ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم .................
رُزه آوسلندر (Rose Ausländer) شاعرهی آلمانیزبان به تاریخ ١١ ماه مه ١٩٠١ در شهر چرنویتس (اکنون بخشی از خاک اوکرایین است) در خانوادهای از یهودیان آلمان به دنیا آمد. در آن زمان این شهر که از اقلیتهای ملی مختلفی مانند: روس، اوکرایینی، رومانیایی، آلمانی تشکیل شده بود، بخشی از امپراتوری اتریش- مجار به حساب میآمد و در اوایل قرن بیستم، شهری چند زبانه و چند فرهنگی بهشمار میرفت. رُزه آوسلندر در چنین محیطی دوران کودکی و نوجوانی خود را سپری کرد.