ماه خسته در میان آهن و فولاد
هرچه باداباد!
مثل این که شهر
در غبار و تشنگی
خود را
لا به لای جبّهی بیرنگ شبدوزش نهان کرده ست.
مطربی شبگرد
زیر نت های سکوتش
گوشهی دیوار.
زاهدی در مسجدی تاریک
مثل این که در تب هذیانی سیارهای
دست سوی آسمان کرده ست.
ماه میداند
در کجای کوچه سار شب
رخت و پخت خویش را باید بیندازد
من نمیدانم
شبچراغم را
در سکوت ساز آن مطرب
یا نوای ندبهی این زاهد دلتنگ
بر چه آیینی بیفروزم
در میان آهن و فولاد
در سه کنج هیچ
هرچه باداباد!