در جادهی کرج- چالوس، پس از تونل کندوان آبادی کوچکیست به نام "پل زنگوله" و از آنجا راهی فرعی از جادهی اصلی جدا میشود و به سمت شرق میرود. یوش در این جاده و در چهل و چند کیلومتری "پل زنگوله" واقع است. راه در ابتدا سربالایی تندیست با گردنههای پرپیچوخم، مشرف بر درههای عمیق و رودخانهای خروشان که چون ماری در ته دره پیچوتاب میخورد و پیش میرود و در مناطق مختلف نامهایی چون هراز، هزار، نورود، ماخاولا و سرانجام اوزرود به خود میگیرد. آخرین گردنه "لاوَشم" است بر فراز "لاوشکوه" یا به لهجهی محلی "لوَوشکوه". بعد از گردنهی "لاوشم" سربالایی تمام میشود و سرازیری درهی اوزرود شروع میشود. در این سرازیری، جاده پس از عبور از روستاهای "نسن"، "پیل"، "میناک"، "تنه" و "نیکنامده" به سه راهی "اوز" میرسد و در چند کیلومتری ادامهی مسیر یوش قرار گرفته است. پس از یوش، روستای "یاسل" قرار دارد و پس از آن، در هفت کیلومتری شرق یوش، بلده واقع است که مرکز تابستانی "نور" است.
یوش دهیست از دهستان "اوزرود"، از بخش نورِ شهرستان آمل. "اوزرود" از دهستانهای ییلاقی نور است. این دهستان بر فراز درهی بلده قرار دارد و هوایش نسبت به سایر دهستانهای ییلاقی "نور" سردتر است.
سیروس طاهباز در تکنگاری خود به نام "یوش" دربارهی موقعیت جغرافیایی این روستا نوشته است:
"ده توی دره واقع است. این دره از لووَش کوه شروع میشود، بعد از ایلکا، و محصور بین دو رشته کوه پست و بلند ادامه دارد تا یوش، از جنوب به شمال. یوش نقطهی تلاقی است و دره پیچ میخورد رو به مشرق، به سوی بلده، نمیدانم تا کجا. رودخانهای هم توی دره هست که هراز میگویند اما اسمیست عام. بیشتر طول دره را کاشتهاند، خاصه آنجا که نزدیک محلهاست، و همین کشتگاههاست که آبادیهای اطراف را، نسن و پل و میناک و نیکنامده و اوز و اوزکلا را به هم میرساند." (۱)
نیما زادهی ده یوش بود. دوران کودکیاش را که سرشار از خاطرههای فراموشنشدنی از زندگی در طبیعت آزاد بود، تا سن دوازده سالگی در همین ده گذرانده بود. زندگی خوش و آزاد دوران کودکی در ده زیبای یوش با کوههای سر به آسمان کشیده و درههای عمیق و رودهای خروشان و جنگلهای سرسبز و بیشههای دلانگیز و باغهای خرم و کشتزارهای پرحاصل و جلگههای پوشیده از سبزه و گل، قلب نیما را لبریز از دلبستگی ژرفی به زادگاهش کرده و ذهنش را آکنده بود از خاطرههای یادمان از طبیعت یوش و زندگی ساده و بدوی در این روستای کوهستانی. بعد از مهاجرت به تهران، و زندگی در شهری که نه با مردمش جور بود، نه با آداب و رسوم و قاعدههای زندگیاش سازگاری داشت، و نه در آنجا احساس آرامش و آسایش میکرد؛ دوری از یوش عزیزش، به خاطرات زادگاهش در ذهنش غنایی شاعرانه و خیالانگیز بخشید و مهرش به یوش را به صورت عشقی شورانگیز و آرمانی درآورد.
در تابستان سال ۱۳۰۲، در نامهای که از تهران به خواهرش ناکیتا- که او را ناکتا مینامید و در آن زمان با دیگر اعضای خانواده، به جز نیما و برادرش لادبن، تعطیلات تابستان را در یوش میگذراندند- با حسرت از دوران خوش سپری شدهی کودکی در یوش یاد کرد و دربارهی صداهایی که از زادگاهش در خاطر داشت و ذهنش را از خود آکنده بود و دلتنگ و دردمندش میکرد، نوشت:
"همه وقت، همه جا، صدای حزین مجهولی قلبهای بهانهجو را میآزارد. آنجا که آب رودخانه کف میزند و مثل یک عاشق مینالد و در تاریکی انبوه درختهای خاردار میافتد، آنجا چه خبر است؟ آنجا که فجیعهای نیست، چرا دردناک است؟ خطری نیست، پس چرا میترساند؟
آنجا که پرندهی کوچک روی شاخهی سیاه نشسته و سرش را به آسمان صاف و با عظمت بالا کرده و مشغول آواز خواندن است، آنجا و هرجا که اول طلوع ماه در فضای خاموش، و مثل قلب من تیره، به تماشا مینشینی و از اثر نسیمهای خنک لباسهایت را به خودت میپیچی و به صدای جغدها گوش میدهی؛ درست بشنو، صدای دیگری هم میشنوی که با قلب تو مشغول میشود. این صدا با موجهای رودخانه آمیخته شده است، زیر برگ گلها و در تاریکیهای مخوف همه جا مخفی شده است. همین صداست که تو را دلتنگ میکند.
در ابتدا مبهم و در عاقبت آشناترین صداست....
...
این صداها که میشنوی نالههای حزین و عاشقانهی دلهاست.
قلب سوختهی من و لادبن هم در این زوایای خاموش افتاده است. خودمان اینجا و دلمان پیش گلهای صحراست.
البته روی چیزهای مؤثر و قشنگ است که یادگارهای زمانهای فرسوده، جذاب و مغرور مینشیند.
در همین جا که تو تنها هستی و مادرمان ما را شیر داد و بزرگ کرد، در همین جا از علفهای صحرایی زنبیل بافت و از گلها دسته بست و ما با هم بازی کردیم. ما هم زیر همان درختها مینشستیم و قلب با محبتمان را به قدم همان گلها میانداختیم.
آه! عزیزم! همه جا، به هر گوشهای که گذشتیم، نقشی از قلب و سرگذشت من و او افتاده است. برای این است که این منظرهها تو را دلتنگ میکند.
روزگار، سرگذشت دو بچهی بیگناه را در این تاریکی مخوف درهها در لفافه پیچیده است. گذشته، یادگار محزونی را در این گلها باقی گذاشته است و گلها و هر چیز خوب دیگر، هزارها قلب پرآرزو و لبهای متبسم و چشمهای اشکآلود را در خودشان آشیان دادهاند."(۲)
در تابستان سال ۱۳۰۰در نامهای از یوش، به دوست شاعرش، یحیی ریحان، دربارهی میزان دلبستگی به زادگاهش نوشت:
"هوای آزاد این قله را به هیچ چیز نمیفروشم. کاملتر از کتاب، طبیعت؛ و بهتر از شراب، آب سرد و گوارای این چشمهی کوچک است که صدای ترشحات آن از این تخته سنگ دور نمیشود.
کوه "اری" و "نیکلا" خیلی خلوت و مطبوع طبع من است. مخصوصاً نیکلا. این مکان را برای انزوا دوست دارم. معبد خرابهاش موضوع افسانههای قدیم روستاییان است. از غروب به بعد سوسمارها در درههای تاریکش به خواندن میآیند.
همه چیز در اینجا فراموش میشود مگر یادگارهای دلکش قدیم و معشوقهای که از شخص دور باشد. بدبخت آنهایی که از اینجا و از درک فواید آن محرومند."(۳)
در ۱۲ فروردین سال ۱۳۰۱، در نامهی دیگری به همین دوست، دربارهی سرشت کوهی و زندگی سادهی روستایی و بیزاریاش از شهر و رسوم آن، نوشت:
"آه ریحان! من یک بچهی کوهی بودهام. جنگلها و تماشای قلههای کوهها و مناظر گوناگون قشنگ صحراها و امواج دریا، زندگی در روش ساده و دهقانی، مرا اینطوری تربیت کرده است، به من حالاتی داده است که بالطبیعه از شهر و رسوم شهر متنفرم."(۴)
در اواخر تابستان سال ۱۳۰۲ در حالی که در تهران از گرما و دود و کار کسالتبار اداری حسابی کلافه و خسته بود، خبردار شد که چند نفر از شهر به زادگاهش رفتهاند و مهمان خانوادهاش بودهاند. از شنیدن این خبر به شدت دچار خشم و رشک شد و از اینکه او که زادهی یوش است و عاشق زادگاهش، باید در این هوای گرم تابستان از زادگاه محبوبش دور باشد و در هوای داغ و کثیف و پر از دود شهر، در میان مردمی ناجور که هیج گونه سازگاری و تجانسی با آنها ندارد، زجر بکشد و از مواهب زادگاهش بیبهره باشد، آنوقت شهریهای که هیچگونه نسبتی با او و مردم زادگاهش ندارند، باید از زیباییها و موهبتهای دیار او بهرهمند باشند. به همین دلیل با دلی آکنده از خشم و بغض و حسد در نامهای به خواهرش ناکیتا که تعطیلات تابستان را در یوش میگذراند، نوشت:
"امروز هنوز آفتاب طلوع نکرده، عموی من به شهر رسید و مکتوب تو را به من داد. هیچ چیز برای من بیشتر از این رقتانگیز نبود که شروع کرد به گفتن حکایت مهماننوازیهایش نسبت به آنهایی که با خود به ولایت آورده بود.
تمام کوهها کاش میشکست و در درهها میریخت. کاش راه را توفانها و زلزلهها مسدود میکرد و یک نفر از اهل شهر نمیتوانست محلی را که من در آنجا متولد شدهام، ببیند.
به خواندن پرندهی شبها قسم! آرزو دارم خط آهن و انواع وسایل حمل و نقل از زمین معدوم شود تا ولایتی که من در آنجا به آسمان و عوالم لایتناهی رسیدهام و تمام قلب من آنجاست، از آن قبیل شهریها پر نشود.
البته میدانی با این مهمانهای شهری که به آنجا آمدند عداوتی ندارم، اما هر پاره سنگ ولایت عزیزم را که هنوز قدر و قیمتش پیش مردم و پدرم مجهول است، دوست دارم و نمیخواهم پیش چشم این غریبهها باشد.
این عقیده شاید برای طبیعت فلسفی من عجیب باشد، اما من با احساس و قلب خود زندگی میکنم نه با فلسفه.
چه چیز خواست تا من و برادرم از هم دور بیفتیم؟ من و برادرم محروم بمانیم و بسوزیم اما یک دسته مردم بیمحبت با محبوب ما- یعنی آن کوهستانهای قشنگ- روبهرو شوند؟
روزگار خیلی زود جای ما را خالی کرد و نحوست سرنوشت خیلی زود ما را سرگردان ساخت.
این کاغذ را در موقعی مینویسم که هشت ساعت به کارهای غیر مطبوع اداره مشغول بودهام و دوازده ساعت در گرمای شهر هوای پر از غبار و کثافت و دود را استنشاق کردهام. خیال و قلب من خسته شده. دیگر نمیخواهم بدانم چه میکنم. چه باید کرد؟
...
این روزها از بس که در گوشههای خلوت و کنار دیوارهای این شهر ناشناس حرکت کردهام، دیوانه شدهام.
نگاه کن چقدر یادگارهای دقیق و غیر مرئی در سینهی تنگ من جا گرفته است. هوا گرم و خفه است. یادگارها را خیال من سان میبیند: صدای طاس در حمام ولایت چه حسنی دارد که من پریروز شبیه به آن صدایی شنیدم و تمام اندامم لرزید؟
بیغوشها(۵) چه حکایتی دارند که این روزها در فضا جولان میدهند و من هر وقت صدای خراشندهی آنها را میشنوم از کار میافتم؟ این قبیل چیزهای کوچک حتا همیشه حواس مرا به گذشته و زندگانی خوش بچگی و کوهستان انتقال میدهد و در قلب من همهمهی کوچکی بر پا میکنند.
شبها مادرم برای این دختر کوچک نقالی میکند. این نقلها هم مالیخولیای مرا تحریک میکند. چرا که همیشه گذشتههای غمانگیز و غالباً یادگارهای کوهستان عزیز وطن مرا در نظرم میگذرانند."(۶)
اوایل شهریور سال ۱۳۰۵، دو ماه پس از ازدواجش با عالیه، همسرش را به عنوان ماه عسل به یوش برد. در ۱۴ شهریور این سال از یوش به دوست نقاشش، رسام ارژنگی، نوشت:
"در اینجا به من بالنسبه خوش میگذرد. از شنیدن اخبار دورم. از دیدن اشخاص ناجور آسوده هستم. هوا خیلی سرد است به طوری که گاهی در آفتاب به آتش محتاج میشویم. هفتهای یکی دو روز استراحت میکنم. باقی اوقات عمرم به گردش در کوهها میگذرد و اغلب که راه نزدیک است عالیه هم با من همراه است. وقتی که خسته میشوم قدری میخوابم. بعد از خواب در کنار این رودخانه، روی تخته سنگها یا روی تنهی بریدهی این درخت جنگلی نشسته، آواز میخوانم.
چقدر خوش است انزوا و دوری از مردم! چندان تفاوتی بین من و این پرنده نیست، جز اینکه او پر دارد و بهتر از من در این فضای با شکوه جولان میدهد. اما من هم به این خوشم که از راه خیال بر او سبقت میگیرم.
...
هر قدر به سبزه و کوهها نگاه میکنم، هرچه به صدای آبها گوش میدهم سیر نمیشوم! معهذا دوست عزیزم! گاهی هم چشمهای رفیقت از اشک پر میشود. نمیگویم چرا..."(۷)
در ۱۵ شهریور همین سال از یوش به رفیقش، یحیی ریحان، نوشت:
"قدری خوراک و پوشاک، پس از آن گردش در کوهها و جنگلها، مثل شیر و عقاب، یا آواز خواندن در کنار آبها، مثل پرندگان. بالاخره خودسری و طغیان به موقع و چیز نوشتن. این است معنی واقعی زندگانی.
سایر چیزها، مثلا تحصیل مقامات، تماماً چیزهای بدون معنی هستند.
...
چقدر خوش است منظرهی این قله که از سرو وحشی تیره شده است! این دخترها که با روی گشاده کوزههایشان را از چشمه آب کردهاند و در بین اختلاط و خنده و شوخی از کوره راه این کوه مهیب بالا میروند!
بالای این مغاره یک خوابگاه نرم از سبزه دارم که در هیچ مهمانخانهی شهری مانندش یافت نمیشود.
یک درخت کاج وحشی در آنجا رسته است که وقتی خسته و وامانده از کوههای دور میرسم، در سایهی تاریک آن استراحت میکنم. چشمهی کوچکی در حوالی آن است که گنجشکهای منزوی کوهی هم مثل من از آن آب میخورند. من هم از خردهنانم به آنها میدهم.
...
آنچه در هیاهوی این رودخانه مخفی است، که میتواند یکهزارم آن را در هیاهوی جمعیت به من نشان بدهد؟(۸)
عشق نیما یوشیج به یوش و دلبستگیاش به خاطرات یادمانش از زادگاهش در نوشتهها و یادداشتهای روزانه و نامههای متعدد دیگری به برادرش، لادبن، و خواهرانش، ناکیتا و بهجت، و دوستان و آشنایانش، بازتاب یافته است، ولی برای طولانی نشدن بیش از حد متن، از آوردن نمونههای بیشتر خودداری میکنم و به همین چند نمونه که به حد کافی روشنگر میزان و عمق و کیفیت عشق نیما به زادگاهش است، اکتفا میکنم.
حوزهی دیگری که عشق نیما یوشیج به یوش در آن بازتابی درخشان و خیالانگیز یافته، حوزهی شعر اوست. خاطرات نیما یوشیج از یوش و عشقش به زادگاهش، در شعرهایش به دو صورت کلی بازتاب یافته است. در بعضی از شعرها این خاطرات و دلبستگی عاشقانه به زادگاه به صورت آشکار و عریان بیان شده است. شعرهای "به یاد وطنم"، "خوشی من"، "خاطرهی اَمزَناسَر"، "ماخاولا"، "برف"، "از عمارت پدرم"، از اینگونه شعرهای نیما یوشیج هستند. در بعضی دیگر از شعرها، این خاطرات و عشق به زادگاه اگرچه به ظاهر آشکار نیست، ولی به صورت پنهان و پوشیده حس میشود. شعرهایی چون "کار شبپا"، "در پیش کومهام"، "کککی"، "پاسها از شب گذشتهست، "تو را من چشم در راهم"، "شبپرهی ساحل نزدیک"، "خانهام ابریست"، "ریرا"، "شب است"، "در شب سرد زمستانی" از اینگونه شعرهای نیما یوشیج هستند.
در این متن به چند نمونه از شعرهای نیما که در آنها طبیعت یوش آشکارا بازتاب یافته، مینگریم، تا نماهایی از طبیعت یوش را در چشمانداز این شعرها ببینیم.
راز و نیاز با کوه "فراکُش" در شعر "به یاد وطنم"
پیرامون یوش را کوههای باشکوه فراوان پوشانده که همگی تماشاییاند و درههایی دیدنی با مناظری بدیع دارند. کوههای خاص، اسپیار، کلار، کلکل، گچ، لو، اسبی کوهک، زنجیربند، فراکْش، وازنا، اری و نیکلا از کوههای دیدنی اطراف یوشند. نیما این کوهها و درههایشان را بسیار دوست داشت و به بعضی از آنها در شعرهایش اشاره کرده و از بعضی دیگر تصویرهای ساخته، ولی تنها کوهی که برایش شعری کامل ساخته و در این شعر با آن کوه درد دل کرده و از دلتنگیها و اندوههایش با او سخن گفته، کوه فراکُش است.
در ۲۳ فروردین ماه سال ۱۳۰۵، در حالیکه نیما نزدیک یک سال و نیم بود که به یوش نرفته و از دوری از زادگاهش سخت دلتنگ و افسرده بود، شعر "به یاد وطنم" را سرود و در آن با کوه محبوبش فراکش، به راز و نیاز پرداخت و از رنجهایی که دور از زادگاهش، و بهویژه از دوری از زادگاهش، در شهر میبرد، با این کوه سنگی خاموش که سنگ صبورش بود، صمیمانه درد دل کرد. دو هفته پیش از سرودن این شعر، در ۸ فروردین این سال، در نامهای به رفیقش، حسامزاده، نوشته بود:
"نمیدانم عید را تبریک بگویم یا نه. کوهها تازه و خرم میشوند. ولی نمیتوانم یقین کنم قلب تو هم تازه و خرم میشود. در اینصورت ممکن است عید برای تو وجود داشته باشد. روز عید یعنی روز نشاط، و نشاط را قلب انسان تعیین میکند نه تقویم و احکام نجومی.
چرا من مثل این شکوفه نمیخندم؟ برای اینکه بادهایی که میتوانند به من روح بدهند، بهاری که باید مرا بخنداند، هنوز خیلی از من دور است." (۹)
شعر "به یاد وطنم" در عین اینکه درد دل نیما با کوه فراکش است، نمایی دلنشین از این کوه زیبا و دامنهی سراسر گلپوشش در فصل بهار هم هست:
ای فراکُش دو سال میگذرد
که من از روی دلکشت دورم
نیست با من دلم ز من بپرد
که چه سوی تو باز مهجورم.
من در این خانههای شهر اسیر
همچو پرّنده در میان قفس
گوییا دزدم از بسی تقصیر
شدهام در خور چنین محبس.
بدتر از دزد، میکنم باور
کردهام هر گناهشان را فاش
چون پرنده به هر طرف خودسر
خواندهام، خواندنم بود پرخاش.
میهراسم ز هر چه دیوار است
چه کند با هراس خود شاعر؟
شاعری کاین چنین گرفتار است
باشد اندر گریستن ماهر.
این همه هیچ ای فراکش من
دور ماندن ز روی تو سخت است
دوریات کاستهست زآتش من
چیست این بخت؟ مرگ یا بخت است؟
میرسد چون نسیمهای بهار
دامنت میشود سراسر گل
میکشی سوی خود ز راهگذار
هر پرنده، چه زیک(۱۰) و چه بلبل
کوه خرّم! فراکش محبوب!
ملجاء فکرهای تنهایی
که همی ایستد بسی محجوب
بر سرت آسمان مینایی.
من که با فکر نافذ و باریک
خلق را هر زمان بپیچانم
پس چرا کمترم ز بلبل و زیک؟
غم فشردهست روی خندانم؟
کوه! با آن همه نعایم و جود
با چنان میهمانی عامی
نَبَرد پس چرا ز روی تو سود
شاعر بینوای ناکامی؟
سهم من دور ماندن از آنجاست
بینصیبی ز هرچه جانبخش است
وطنم را ببین که از چپ و راست
چه نهانپرور و نهانبخش است.
باشد آنگونهای که میخواهد
از صدای من و ز شکلم دور
گرچه هر دو ز جان من کاهد
گنهش نیست، خود شدم مهجور.
وطنم را همیشه دارم دوست
با وجود تمام بیصبری
نرسد سوش تا جهان بدجوست
دست یک فتنه، پای یک شهری. (۱۱)
اشاره به کوه "وازنا" در شعر "برف"
کوه وازنا کوهیست مقابل درهی یوش و در جنوب غربی آن، روبهروی خانهی پدری نیما. چون این کوه در جهت قبلهی یوش قرار دارد اهالی یوش به آن قبلهنما میگویند. آنها معتقدند که هرگاه ابر قلهی این کوه را بپوشاند، در قشلاق بارندگی است. در این باره شراگیم یوشیج از قول نیما نوشته است:
"نیما گفت: هر وقت قلهی آزادکوه را ابر بگیرد دیگر وازنا پیدا نیست و زیر پوشش ابر دیده نمیشود و این نشانهی بارندگی در قشلاق است. مردم تجربه کردهاند و از تجربههای مردم باید چیز آموخت، فقط کتاب نیست که به انسان چیز میآموزد."(۱۲)
نیما در شعر "برف" که در سال ۱۳۳۴ سروده، به این کوه چنین اشاره کرده است:
زردها بیخود قرمز نشدند
قرمزی رنگ نینداخته است
بیخودی بر دیوار
صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو(۱۳) اما
وازنا پیدا نیست
گرتهی روشنی مردهی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشهی هر پنجره بگرفته قرار.(۱۴)
اشاره به کوه "کلار" و چشمهی آبش در شعر "خوشی من"
کوه کلار از دیگر کوههای اطراف یوش است که چشمهای با آبی نوشین و گوارا دارد. نیما در شعر "خوشی من"- سرودهی ۳ خرداد ۱۳۱۰- ضمن برشمردن خوشیهای مطلوبش در زندگی، نوشیدن از آب چشمهی این کوه را در کنار گوشهگرفتن در یوش و نان سیاه خوردن، از بهترین خوشیهای زندگی دانسته است:
خوش است مثل بهایم گریز از ره شهر
چو رود از پی کهسارها خروشیدن
شب دراز نشستن به صحبت یاران
به یاد رفته و ذکر گذشته جوشیدن
ز نان بیخته با گندم سیه خوردن
از آب چشمهی کوه کلار نوشیدن
شکار کردن و کار و کتاب و گوشهی یوش
چنانکه زیبد بر مرد، ساده پوشیدن
به کوه، بانگ دلآویز زنگهای رمه
ز مبدایی که نباشد عیان نیوشیدن
به نغمهی طبری خواندن و برابر آن
در گشادهی فرسوده، گاو دوشیدن. (۱۵)
تصویر درهی "اَمزَناسَر" در شعر "خاطرهی اَمزَناسَر"
در جنوب یوش درههای دلانگیزی وجود دارد که از فراز کوهها چشماندازی دیدنی دارند. درهی "یاسل" واقع در روستای "یاسل" در شرق یوش، درهی "کام" واقع در روستای "کام" در جنوب یوش، و درهی "اَمزَناسَر"، آن هم واقع در جنوب یوش، بین کوه اسپیار و کوه گچ، سه تا از این درههای تماشایی هستند. نیما در شعر "خاطرهی اَمزَناسَر"- سرودهی ۳۰ آبان ۱۳۱۰- طبیعت درهی امزناسر را توصیف کرده و تابلوی نقاشی دلانگیزی از آن ترسیم کرده است:
درهی "یاسل" تنگ است و پر آب
درهی "کام" ولی خرمتر
"امزناسر" دره بیش از هردوست
تنگ و پنهان به میان دو کمر
وحشتافزایتر از هر درهای
هر گذرگاهش در هر منظر
در زمستانها مأوای پلنگ
فصل تابستان جنسی دیگر
بر فراز کمرش جُرّه عقاب (۱۶)
آشیان ساخته و کرده مقر
کاچ وحشی سر بر کرده ز سنگ
دور از دسترس نوع بشر
رنگ خاک آن خونین و بنفش
شکل هر سنگش یک گونه صور
آب آن زمزمه بر پا کرده
مثل ماری پیچان بر بستر
راه باریکش خطی که خیال
بکشد در دل ظلمت به سحر
این دره مهد من است از طفلی
آشنا بوده مرا و معبر
من به هر نقطهی آن روز و شبان
بودهام همره و همپای پدر
درهی خامش و خلوت، درهای
که کسی را نه از آنجاست گذر
بهجز آن نادره چوپان دلیر
آستینپاره و چوخا در بر
حلقهای از نمد فرسوده
بدل از کهنه کلاهش بر سر
موی ژولیده شده، چوب به دست
سگ او از عقبش راهسپر
مثل این است که میگوید: "کو
آنکه از خانهی خود کرد سفر؟
آنکه از نسل و تبار من بود
مثل یک روح که در دو پیکر."
آه! ای کاش که از آن درهی تنگ
میگذشتم من یک بار دگر
من صدا میزدمش از نزدیک
او به من بانگ همی داد از بر. (۱۷)
تصویر رود "ماخاولا" و نیمای ماخاولا صفت در شعر "ماخاولا"
ماخاولا (= مالیخولیا) رودیست که در تنگهای به همین نام، در جنوب غربی یوش، بین نیکنامده و میناک، جریان دارد. در دو سوی تنگه دیوسنگهایی و در دل این دیوسنگها غاردیسهایی قرار دارد. اهالی محل معتقدند که این غاردیسها جایگاه پیرزالی است جادوگر. همچنین معتقدند که ماخاولا رودی مالیخولیایی و جنونزده است و هر که شب در این تنگه تنها کنارش بماند جنون ماخاولا به او سرایت میکند و دیوانه میشود.
شراگیم یوشیج دربارهی این رود از قول نیما چنین نوشته است:
"از تنگهی ماخاولا که میگذشتیم نیما حفرههای بزرگی را که داخل صخرهها نمایان بود به من نشان داد و گفت: این جای پیرزن جادوگری است که روزها خواب است و شبها بیدار." (۱۸)
همچنین در توصیف این رود نوشته است:
"رودخانه ماخاولا شبیه ماری در دل صحرای پر از برف میپیچید و میخروشید و غرشکنان میشتافت و بخار کمرنگی از کنار رودخانه به سوی بالا میرفت." (۱۹)
در سال ۱۳۲۸، نیما در توصیف رود ماخاولا شعری زیبای "ماخاولا" را سرود و ویژگیهای این رود خروشان بیآراموقرار را توصیف کرد. افزون بر توصیف رود ماخاولا، این شعر تصویری از زندگی نیمای ماخاولا صفت و نماد گذران زندگی پرفرازونشیب او در راه ناهموار و پردستانداز عمر است، همچنین بیانگر پیام آشنایی شعر اوست که در زمان زندگیاش و حتا تا به امروز کم و بیش ناشنیده مانده و به دلیل گنگی زبان پیچیده و ناهموارش بهدرستی درک نشده و نمیشود. تقی پورنامداریان در کتاب "خانهام ابریاست"، در تفسیر این شعر نوشته است:
"شعر توصیف رود ماخاولا است. اما نیما زندگی و گذران عمر خود را در این رود منعکس میبیند. به همین سبب توصیف رود با کلمات و تصویرهایی شکل گرفته است که اگرچه در ظاهر وصف این رود است اما در باطن وصف شاعر و زندگی و دشواریها و کیفیت گذشت جریان زندگی و عمر اوست. وقتی نیما میگوید: "رفته دیریست به راهی کاوراست" از جریان مقدری که برای رود تعیین شده، سخن میگوید؛ اما در عین حال از راهی که زندگی برای خود او مقدر کرده است و بر عهدهی او نهاده، سخن میگوید. سراییدن گنگ ماخاولا که حاوی پیام آشنایی است اشاره به شعر مبهم نیما دارد که از آشنایی پیام دارد و این شعر سخن از مقصد معلومی میگوید. اما از هر راهی که میرود همچون بیگانه که بر بیگانه بگذرد او را نمیشناسند و سخنش را درنمییابند." (۲۰)
ماخ اولا پیکرهی رود بلند
میرود نامعلوم
میخروشد هر دم
میجهاند تن از سنگ به سنگ
چون فراری شدهای
( که نمیجوید راه هموار)
میتند سوی نشیب
میشتابد به فراز
میرود بیسامان
با شب تیره چو دیوانه که با دیوانه.
رفته دیریست به راهی کاوراست
بسته با جوی فراوان پیوند
نیست دیریست بر او کس نگران
واوست در کار سراییدن گنگ
واوفتادهست ز چشم دگران
بر سر دامن این ویرانه.
با سراییدن گنگ آبش
زآشنایی ماخاولا راست پیام
وز ره مقصد معلومش حرف
میرود لیکن او
به هر آن ره که بر آن میگذرد
همچو بیگانه که بر بیگانه.
میرود نامعلوم
میخروشد هر دم
تا کجاش آبشخور
همچو بیرون شدگان از خانه. (۲۱)
اشاره به رود "اوز" در منظومهی "خانهی سریویلی"
در جنوب یوش رودخانهی "اوزرود" جریان دارد و نام دهستانی که یوش در آن واقع است از همین رود گرفته شده است. به این نام ده و کشتزارها و بیشهزارهایی هم در اطراف رود وجود دارد. نیما در منظومهی "خانهی سریویلی" در قالب شخصیت سریویلی آرزوی از سر فراغت کنار این رود نشستن را کرده است:
آرزو میکرد یک ساعت فراغت را
در کنار رودخانهی "اوز" بنشسته
با پریرویان به قصههای گوناگون بپیوسته
به نظر یک صبح خندان را میآورد
که نخستین بار نوک کوه قرمز رنگ میگردد
و شدهست او بر سر پل خم
آن زمانی که به زیر چشم او آرام رود تیره در کار گذشتن هست.(۲۲)
اشاره به بیشهی "بیشُل" در "افسانه"
در صحراهای اطراف یوش بیشههای سرسبزیست که هوایی مصفا و منظرهای جانفزا دارد. یکی از این بیشهها "بیشل" است که چشمهی آب گوارایی در آن واقع است. اهالی یوش از این بیشه برای زمستان چارپایان علف میچیدند. نیما در "افسانه"- سرودهی دی ماه ۱۳۰۱- از این بیشه چنین یاد کرده است:
بر سر سبزهی "بیشل" اینک
نازنینیست خندان نشسته
از همه رنگ، گلهای کوچک
گرد آورده و دسته بسته
تا کند هدیهی عشقبازان(۲۳)
------------------
۱- یوش- سیروس طاهباز- نشر معاصر- چاپ دوم ۱۳۶۲- ص ۱۲
۲- دنیا خانهی من است- انتشارات کتاب زمان- چاپ سوم ۱۳۵۴- از ص ۱۵ تا ص ۱۸
۳- کشتی و توفان- انتشارات امیرکبیر- چاپ اول ۱۳۵۱- ص ۱۰
۴- کشتی و توفان- ص ۲۰
۵- بیغوش (= بایغوش=بایقوش) در زبان ترکی به معنی جغد است.
۶- کشتی و توفان- ص ۳۵ و ۳۶
۷- کشتی و توفان- ص ۶۲ و ۶۳
۸- کشتی و توفان- ص ۶۵ و ۶۶
۹- کشتی و توفان- ص ۵۲
۱۰- زیک (=زیگ) پرندهای خاکستری رنگ از ردهی سبکبالان که از گنجشک کوچکتر است و دارای آوازی خوش است و در برخی گونهها دارای پرهای زیر بال سرخرنگ است.
۱۱- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- نشر ناشر- ۱۳۶۴- ص ۱۲۳
۱۲- یادداشتهای روزانه نیما یوشیج- به کوشش شراگیم یوشیج- انتشارات مروارید- چاپ اول- اسفند ۱۳۸۷- ص ۳۲۲
۱۳- ازاکو (یا آزادکوه) یکی از کوههای مرتفع بخش نور، در حدود سی کیلومتری جنوب غربی یوش، در جنوب رود هزار و روستای نسن قرار دارد. قلهی این کوه با ارتفاع ۴۳۵۵ متر یکی از قلههای بسیار بلند بخش نور است.
۱۴- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ۶۲۸
۱۵- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ۱۸۰
۱۶- عقاب نر- عقاب چست و چالاک و تیزپرواز
۱۷- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ۱۸۱
۱۸- یادداشتهای روزانه نیما یوشیج- ص ۳۲۲
۱۹- یادداشتهای روزانه نیما یوشیج- ص ۳۲۷
۲۰- خانهام ابری است- تقی پورنامداریان- انتشارات سروش- چاپ دوم- ۱۳۸۱- ص ۲۷۹
۲۱- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص۵۶۹
۲۲- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ۳۶۴
۲۳- مجموعه آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ۵۳