ما شاعران فراوان دروغ میگوییم، زیرا بس کم میدانیم و بس دیر میآموزیم، پس باید دروغ بگوییم. و کیست از ما شاعران که در شرابش آب نریخته باشد؟ چه فراوان افشرههای زهرآلود که در سردابههای ما پرورده شده، و چه فراوان کنشهای مگو که رخداده، و ما چون خود بس کمدانشیم، کممایگان را صمیمانه دوست میداریم، بهویژه اگر از زنان جوان باشند!
...
آری، شاعران همه میپندارند که اگر کسی بر سبزهزاری، یا در دامنهی خلوت کوهی دراز بکشد و گوش فرا دهد، از آنچه میان زمین و آسمان میگذرد، چیزی خواهد فهمید.
و چون شاعران دستخوش احساسات مهرآمیز میشوند، میپندارند که طبیعت دلباختهی ایشان شده است.
و میپندارند که طبیعت در گوششان رازونیاز میکند و نجواکنان سخنان دلنواز میگوید. و شاعران بدین سبب به خود میبالند و به فرزندان فناپذیر نسل بشر فخر میفروشند.
افسوس! در بین زمین و آسمان بسا چیزهاست که تنها شاعران بهخوابش دیدهاند.
و بهویژه فراتر از آسمان، زیرا ایزدان همه استعارهاند، و غنیمتهای ساختگی شاعران.
...
آه که چقدر من از هرآنچه نارساست و از هرآنچه میخواهد به هر بهایی شده حقیقت بنماید، به ستوه آمدهام! آه که چقدر من از شاعران دلخستهام!
من از شاعران دلخستهام، از شاعران دیروز و امروز. همگیشان در نظر من سطحیاند، همگی دریاهای خشکیدهاند.
اندیشهی آنان ژرفای چندانی ندارد، و هرگز احساسهایشان چنان ژرفا نمییابد که به اعماق نفوذ کند.
بهترین دستآوردشان را آمیختهای از خودپرستی و ملال تشکیل میدهد. نواهای چنگ شاعران به گوش من به آه و نالهی اشباح شبیه است. اینان ازگرمای شورانگیز نواها چه میفهمند؟
شاعران را چندان پاک و منزه نمییابم. آنان آب را گل آلود میکنند تا عمیق جلوه کند.
آنان دوست دارند خود را میانجی وانمود کنند، ولی از دید من بیشتر به دلالان محبت و آدمهای فضول شبیهند، و پلید مردمانیاند دورو و آبگلآلودکن.
افسوس! بارها تورم را به دریاهای شاعران انداختهام به امید آنکه ماهیهای درشت صید کنم، ولی آنچه هربار به تورم افتاده جز سر شکستهی ایزدی کهن نبوده.
چنین است که دریا به گرسنگان به جای ماهی، سنگ میبخشد. گویی شاعران هم از دریا آمدهاند.
شک نیست که نزد شاعران مرواریدهایی نیز میتوان یافت، هم از اینروست که شاعران به صدفهای سخت شبیهند. و نزد ایشان، اغلب به جای روح، به کفهای نمکآلود برخوردهام.
آنان از دریا تکبر و خودبزرگبینیاش را آموختهاند. مگر نه این که دریا طاووسترین طاووسهاست؟ طاووس دریا چتر خویش را پیش چشمان همگان میگستراند، حتا پیش چشمان زشتترین گاوان نر.
گاو نر با خشم به آن مینگرد، روح او به ماسه نزدیک است، به بیشه نزدیکتر و به مرداب نزدیکترین.
برای او زیبایی و دریا و شکوه طاووس چه اهمیتی دارد؟ این است برداشت تمثیلآمیزم از شاعران.
به راستی که جان شاعران طاووسترین طاووسهاست، جان ایشان، دریای بیکران خودستاییست.
روان شاعران به تماشاگر نیازمند است، حتا اگر تماشاگرانش جز گاوان نر نباشند.
آری، از این جان به تنگ آمدهام، و میبینم آن زمان را که شاعر نیز از جان خود به تنگ آید.
شاعرانی را دیدهام که دگرگون شده و به خویش با بدبینی مینگرند.