صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
ارنست کاسیرر

قدرت استعاره (بخش ۲) (برگرداننده: محسن ثلاثی)

 

(قسمت نخست را در این‌جا بخوانید.)

 

 

اگر بار دیگر کارمان را از تضادی آغاز کنیم که مفهوم نظری یا "استدلالی" نشان می‌دهد، به‌درستی درخواهیم‌یافت که جهتهای متفاوتی را که رشد مفهوم منطقی (استدلالی) و اسطوره‌ای-‌زبانی پیموده‌اند، در نتایج این دو مفهوم به‌خوبی منعکسند. مفهوم استدلالی با یک ادراک فردی و تکی آغاز می‌کند. ما همین ادراک تکی را با در نظر گرفتن آن در ارتباطهای هرچه بیشتر، به فراسوی چهارچوب‌های اصلی‌اش گسترش می‌دهیم. فراگرد عقلی‌یی که در این‌جا وجود دارد، یک نوع فراگرد تکمیل ترکیبی، یعنی ترکیب یک مورد تکی با یک کلیت و کامل شدن آن در این کلیت است. اما آن واقعیت با آن‌که در مجموعه‌ای از پدیده‌ها ترکیب می‌شود، اما باز به‌عنوان چیزی مستقل و منفرد از آن مجموعه، هم‌چنان بر جای می‌ماند. این ارتباط بیش از پیش رشدیابنده‌ای که یک ادراک فردی را به ادراکهای دیگر وابسته می‌سازد، موجب نمی‌شود که این ادراک با ادراکهای دیگر درآمیخته گردد. هر "نمونه"ی جداگانه‌ای از یک نوع، در همان نوع خودش گنجانده می‌شود و خود این نوع نیز تحت شمول یک جنس عالیتر درمی‌آید، اما این واقعیت هم‌چنان پابرجای است که هر یک از این نمونه‌ها متمایز از نمونه‌های دیگر باقی می‌مانند. این رابطه‌ی بنیادی در طرح منطقیان به روشنترین و سهل‌وممتنع‌ترین وجهی بیان می‌شود، یعنی همان طرحی که منطقیان عادت دارند برمبنای آن، سلسله‌مراتب مفاهیم و سیاق شمول و اشتمال جنسها و نوعها را نشان دهند. در این‌جا، تعینهای منطقی به‌سان تعینهای هندسی نمایانده می‌شوند؛ هر مفهومی حوزه‌ی معینی دارد که متعلق به خودش است و با همان، از پهنه‌های مفهومی دیگر بازشناخته می‌شود. بگذریم از این‌که این حوزه‌ها ممکن است بر روی هم افتند، هم‌دیگر را بپوشانند و در یک‌دیگر رخنه کنند، اما باز هر حوزه‌ای جای دقیقاً مرزبندی‌شده‌اش را در مکان مفهومی حفظ می‌کند. یک مفهوم با وجود تکمیل و توسعه‌ی ترکیبی‌اش، پهنه‌ی ویژه‌ی خود را حفظ می‌کند. روابط تازه‌ای که یک مفهوم در آنها قرار می‌گیرد، موجب نمی‌شوند که مرزهای آن مفهوم از میان برداشته شوند، بلکه به شناخت مشخصتر این مرزها می‌انجامند.

اگر این صورت مفهوم منطقی را که مجهز به جنسها و نوعها است، در تضاد با صورت ابتدایی مفهوم اسطوره‌ای و زبانی در نظر بگیریم، بی‌درنگ درخواهیم‌یافت که این دو نوع مفهوم دو گرایش یک‌سره متفاوت اندیشه را بازمی‌نمایند. در گرایش نخستین، یک بسط متمرکز بر پهنه‌های بیش از پیش گسترنده‌ی ادراک و مفهوم صورت می‌پذیرد، حال‌آن‌که در گرایش دوم، پویشی از اندیشه را می‌یابیم که درست نقطه‌ی مقابل گرایش نخستین را نشان می‌دهد. همین پویش اندیشه است که سرچشمه‌ی تصورات اسطوره‌ای می‌باشد. در اینجا دید ذهنی گسترده نیست بلکه فشرده است. می‌توان گفت که تمامی ذهن متوجه یک نقطه می‌شود. از ره‌گذر همین فراگرد تمرکز شدید است که "معنای" یک اسطوره پدیدار می‌شود. همه‌ی نورها بر یک نقطه‌ی کانونی و "پرمعنا" متمرکز می‌شوند، حال‌آن‌که هرچیز دیگری که در فراسوی این نقطه‌ی کانونی مفهوم لفظی یا اسطوره‌ای جای گیرد، عملاً خارج از دید ذهن قرار می‌گیرد. این چیزهای دیگر تا مجهز به یک "شاخص" زبانی یا اسطوره‌ای نشوند، هم‌چنان "مشاهده نشده" باقی می‌مانند. بر قلمرو مفهوم استدلالی یک نوع نور منتشر نشده تابیده می‌شود و هرچه تحلیل منطقی جلوتر رود، این وضوح و روشنایی گسترده‌تر می‌شود. اما در قلمرو تصوری اسطوره و زبان، به‌جز آن‌جاهایی‌که قویترین نور را می‌تابانند، جاهای دیگر پیوسته در ژرفترین تاریکی پوشیده شده‌اند. درحالی‌که برخی محتواهای ادراک، کانونهای نیرو و اهمیت لفظی و اسطوره‌ای می‌شوند، محتواهای دیگر در سطحی پایینتر از آستانه‌ی معنا باقی می‌مانند. همین واقعیت که مفاهیم اسطوره‌ای و زبانی ابتدایی چنین واحدهای نقطه‌مانندی را می‌سازند، خود موجب می‌شود که این مفاهیم اجازه‌ی هرگونه تمایز کمّی بیشتر را ندهند. تأمل منطقی پیوسته باید در صدد گسترش مفاهیمش باشد. منطق قیاسی کلاسیک، در نهایت چیزی نیست جز دستگاه قواعد ترکیب کردن مفاهیم، مفهومی را تحت مفهومی دیگر درآوردن و فزودن مفاهیم بر یک‌دیگر. اما مفاهیم متبلور در زبان و اسطوره را نه در امتداد بلکه در شدت و نه به گونه‌ی کمّی بلکه به حالت کیفی باید در نظر گرفت. در این عرصه، کمیت تا حد یک خاصیت صرفاً تصادفی و یک جنبه‌ی به‌نسبت ناچیز و بی‌اهمیت نزول پیدا می‌کند. دو مفهوم منطقی که تحت شمول یک مقوله‌ی برتر بعدی قرار می‌گیرند، با وجود روابطی که با مفاهیم دیگر پیدا می‌کنند، خصلتهای متمایزشان را هم‌چنان حفظ می‌کنند. اما گرایشی درست مخالف گرایش منطقی، بر اندیشه‌ی اسطوره‌ای- دینی حاکم است، ما در این‌جا عمل‌کرد قانونی را می‌بینیم که در واقع می‌توان آن را قانون هم‌سطح‌سازی و از میان برداشتن تفاوتهای خاص خواند. هر جزئی از یک کل، خود کل است. هر نمونه‌ای از یک نوع برابر است با تمامی آن نوع. جزء تنها کل را بازنمی‌نماید، یا یک نمونه صرفاً نوعش را نشان نمی‌دهد، بلکه هر جزء و نمونه‌ای با کل و نوع خویش هم‌ذات است. این اجزا میانجی اندیشه‌ی تأملی نیستند، بلکه هم‌چون وجودهای اصیلی‌اند که قدرت، اعتبار و خاصیت کل را به‌گونه‌ای بالفعل در خود دارند. در اینجا با اصلی روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را اصل بنیادی "استعاره"ی لفظی و نیز اسطوره‌ای خواند- اصل جزء به مثابه‌ی کل. هر تفکر اسطوره‌ای تحت حاکمیت و نفوذ این اصل است. هر کسی که هر جزئی از کل را تحت قدرت خویش درآورده باشد، به یک معنای جادویی، بر خود کل نیز قدرت پیدا می‌کند. این‌که جزء مورد نظر چه اهمیتی می‌تواند در انسجام و ساختار کل داشته باشد و چه کارکردی را می‌تواند به‌عهده گیرد چندان اهمیتی ندارد، بلکه همین که یک جزء است و یا جزء بوده است و با کل پیوستگی داشته است، کافی است که اعتبار کامل و قدرت آن وحدت بزرگتر را کسب کند.

برای مثال، یک فرد برای کسب تسلط جادویی بر بدن یک شخص دیگر، تنها به آن نیاز دارد که ناخن یا موی چیده شده و آب دهان یا مدفوع آن شخص را به تصرف خود درآورد؛ حتا سایه، تصور و جای پای او نیز می‌تواند به کار آید. فیثاغورسیان حتا این نهی را رعایت می‌کردند که پس از برخاستن از خواب بی‌درنگ بسترشان را هموار سازند تا جای بدن آنها بر تشک خواب، به زیان آنها مورد بهره‌برداری قرار نگیرد. بیشتر آن‌چه به عنوان "جادوی قیاس تمثیلی" خوانده می‌شود، از همین طرز تلقی بنیادی برمی‌خیزد؛ و خودِ ماهیت این جادو نشان می‌دهد که مفهوم مورد بحث، قیاس صرف نیست، بلکه یک این‌همانی واقعی است. برای مثال، در مراسم باران‌سازی، آب را بر روی زمین می‌پاشند تا باران جذب هم‌جنس خود شود و در جادوی بند آوردن باران از عمل ریختن آب روی سنگهای قرمز داغ استفاده می‌شود تا آب با صدای فش‌فش تبخیر گردد. هر دو این مراسم معنای جادوییشان را از این واقعیت دارند که باران در اینجا تنها بازنموده نمی‌شود، بلکه احساس می‌شود که در هر قطره آب مصرفی این مراسم حضور دارد. باران به عنوان یک "قدرت" اسطوره‌ای و یک "دیوخدا"ی باران، چه در آب مترشح و چه در آب تبخیر شده، به‌گونه‌ای یک‌پارچه و بالفعل حضور دارد و بدین سان، تحت نظارت جادو درمی‌آید.

همین ارتباط رمزآمیزی که میان یک کل و اجزایش برقرار است، میان جنس و نوع، و نوع و نمونه‌های گوناگون آن نیز وجود دارد. در این‌جا نیز هر صورتی با صورت دیگر کاملاً درآمیخته است؛ جنس یا نوع نه‌تنها با هر فردی از اعضایش بازنموده می‌شود، بلکه در آن فرد زندگی و عمل می‌کند. برای مثال، بنابر مفهوم توتم‌پرستانه‌ی جهان، یک گروه یا "کلان"(۱) با توتم سازمان داده می‌شود و اعضای "کلان" نامشان را از حیوان یا گیاه توتمی می‌گیرند. در این‌جا یک تقسیم صرفاً دل‌بخواهانه به‌وسیله‌ی "علایم" قراردادی لفظی یا اسطوره مطرح نیست، بلکه قضیه‌ی یک نوع اشتراک ذات اصیل مطرح است. از جهات دیگر نیز هرجا که یک جنس به‌هر نحوی مطرح باشد، همیشه به‌گونه‌ای کلاً حاضر و کلاً مؤثر نمایان می‌شود. برای مثال، خدا یا دیوخدای رویش در هر بافه‌ی خرمن زندگی می‌کند. از همین روی، بنا بر یک رسم دیرین روستایی که هنوز هم مقبول مردم است، آخرین بافه‌ی خرمن باید در کشتگاه به جای گذاشته شود زیرا در این بافه‌ی بازمانده، قدرت خدای حاصل‌خیزی تمرکز می‌یابد و به خرمن سال بعد برکت خواهد داد. در مکزیک و در میان سرخ‌پوستان کورا، چنین تصور می‌شود که خدای غله در هر ساقه و حتا در هر دانه غله، کاملاً و به‌صورتی نامحدود حاضر است. ایزدبانوی غله‌ی مکزیک، شی‌کومه‌کوتل(۲)، در دوشیزگی، ساقه‌ی سبز است و در پیری، خرمن غله؛ اما هر دانه غله و هر نوع خوراکی که از غله درست می‌شود، نیز ایزد بانوی غله به‌شمار می‌آید. به‌همین‌‌سان خدایان گوناگونی در میان سرخ‌پوستان کورا وجود دارند که انواع معینی از گلها را بازمی‌نمایند. در هر یک از این انواع گلها، هر گلی از یک نوع، با عنوان خدای همان نوع خطاب می‌شود. همین قضیه در مورد همه‌ی موجودات دیوخدایی این قوم نیز مصداق دارد: جیرجیرک، زنجره، ملخ و خارپشت نیز به عنوان کلهای فردی تلقی می‌شوند. (۳)

 

 

۱- clan  به گروهی اطلاق می‌شود که به وسیله‌ی یک حیوان یا گیاه به عنوان توتم و نیای مشترک، هم‌بستگی پیدا می‌کنند.- مترجم.

۲- Chicomecoatl

۳- اگر در نظر داشته باشیم که برای اندیشه‌ی اسطوره‌ای و جادویی چیزی به عنوان یک تصویر محض وجود ندارد، بلکه هر صورت خیالی‌یی موضوع خود، یعنی روح یا دیوخدایش را مجسم می‌سازد، نظر بالا اعتبار بیشتری پیدا می‌کند. برای مثال در کتاب "جادوی مصری" نوشته‌ی "باج" آمده است که "نام یا نشانه‌ی تصویر یک خدا یا دیوخدا می‌تواند به یک تعویذ تبدیل شود. این تعویذ با قدرتی که دارد می‌تواند از هر کسی که آن را بر خود بسته باشد، پاس‌داری کند. تا زمانی که ماده‌ی سازنده‌ی این تعویذ از بین نرفته باشد و نام یا نشانه یا تصویری که بر آن نقش شده است، پاک نگشته باشد، قدرت این تعویذ هم‌چنان به قوت خود باقی است. اما مصریان از این حد نیز یک گام جلوتر گذاشتند و معتقد بودند که به تصویر هر مرد، زن یا حیوان و هر آفریده‌ی زنده‌ای، می‌توان روح آن موجود و کیفیات و صفات آن را منتقل ساخت. مجسمه‌ی خدایی در یک معبد در بر دارنده‌ی روح آن خدایی بود که آن مجسمه بازمی‌نمود. از دیرباز مردم مصر معتقد بودند که هر مجسمه و هر تصویری روح جای‌گزین در آن مجسمه و تصویر را در تصرف خود دارد." امروزه همین اعتقاد در میان همه‌ی اقوام ابتدایی رایج است.

 

(برگرفته از کتاب "زبان و اسطوره"- نوشته‌ی ارنست کاسیرر- ترجمه‌ی محسن ثلاثی)

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.