برای قربانيان زلزلهی گيلان
(توضيح: اين شعر در مرداد 1369 و در رودبار منجيل سروده شده است. امروز پس از گذشت 20 سال از آن فاجعهی خونبار و ويرانگر مناسب ديدم آن را به ياد قربانيان آن سالها و همهی سالها برای اولين بار و بدون هيچ تغييری در اينجا چاپ كنم.)
فرزند:
مادرم چرا نمیتوانم از ميان تل خاك
با معلمم
با كتاب و دفترم به عمق برگها سفركنم؟
مادر:
آفتاب كوچکی كنار گور ما
گريه میكند.
در تشعشع صدای ضجهاش
درس خويش را بخوان.
فرزند:
صبح میشود
پدر
باغ را برای چيدن ستاره آب میدهد
خواهرم چرا نمیرود كنار ساحل سپيدرود؟
مادر:
كودكم!
حسرتی سپيدهدم به كاكل درخت میوزد.
رود
بار ِ مرگ میبَرَد.
فرزند:
مادر!
از كجا
میتوان به روح آبها رسيد؟
بچههای رود
همكلاسیام
با سپيدهای كه در افق شكست و خاك شد
نامشان دراين كتاب نيست.
مادر:
هست كودكم!
حرف اول تمام ابرها
حرف اول تمام ياسها و رنگها
حرف اول تمام اشكها و نالهها.
فرزند:
مادر!
التهاب اين زمين
كوزهی مرا شكست
صبر كهنهای
در تبسم دريچههای كهنه بوسه را
بر لبان بیترانه آب میكند
از دهان من كه تشنگي
فرصتی نداده در زلال خود وضو كنم
قطرههای آه میچكد.
سايه میشود
به كهكشانی ازغبار میروم
روز میشود
به جنگل غريب بیبهار میروم.
مادر:
در كجای فصلهای اين زمين
خانهزاد جذبهی بلوغ بودهای
كاينچنين رها ز هستی درخت و صلب صخرهها
بر ستيغ ظالمانهی زمان غنودهای؟
فرزند:
با شقاوتی كه قرنها
نوعروس اين قبيله را
رو به قبله میكشد
من چگونه میتوانم از بهار گفت؟
من چگونه...
آه...میتوانم....از...
□
سوگواران:
كودكان مانده در لهيب و سرخی شرارهها!
كودكان آشنا به تازيانه و حريق لالهها!
كودكان عشقهای سبز!
كودكان سبزهای خون!
پای ما كجا
وسعت دل شكستهی شما كجا؟!
رودبار منجيل
مردادماه 1369