صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
امیر پاشا مقدسی

چهار تابلو

 

 

در آن دم کز فروغ روزگاران خلق را جز شب نصیبی نیست

ولرم و نرم، آتش‌مرده‌شمعی در شکاف معبدی متروک

به چشمان غریب مردمان خورشید پر نور است.

 

 

به سان سرنوشتی کز من‌اش قدمت بسی بیش است

دو چشمم بسته از دودی‌ست باز امشب

که می‌بارد ز مشعل‌های در دست کسی کز خود یقین دارد.

 

 

به صد امید...

هلاهل بود گر، چون شربتی شیرین فرو بردم

ز یأسی جاودانه تلخ شد کامم ولی افسوس

از آن نقشی که ماند از قهوه‌ی ترکی به جا آخر.

 

 

تمام کوچه‌های شهر من خاکی‌ست

و چشم مردمانش رنگ سرخاب است

ولی افسوس می‌دانم

که این سرخی ز خاک کوچه‌هایش نیست.

 

 



نظر خوانندگان: 5 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.