در آن دم کز فروغ روزگاران خلق را جز شب نصیبی نیست
ولرم و نرم، آتشمردهشمعی در شکاف معبدی متروک
به چشمان غریب مردمان خورشید پر نور است.
□
به سان سرنوشتی کز مناش قدمت بسی بیش است
دو چشمم بسته از دودیست باز امشب
که میبارد ز مشعلهای در دست کسی کز خود یقین دارد.
□
به صد امید...
هلاهل بود گر، چون شربتی شیرین فرو بردم
ز یأسی جاودانه تلخ شد کامم ولی افسوس
از آن نقشی که ماند از قهوهی ترکی به جا آخر.
□
تمام کوچههای شهر من خاکیست
و چشم مردمانش رنگ سرخاب است
ولی افسوس میدانم
که این سرخی ز خاک کوچههایش نیست.