· این پشتها
این پشتها
آئینههای ماست
این پشتهای زخمی تبدار
خونین
ولی
بیکمترین زنگار
آئینههای ماست.
این جایگاه گرمی دستان
در دوستیهامان
این پشتها و
دستهی خنجر
این پشتهای گرمِ
بی خوفِ خیانت
بر تکیه گاهِ عشق
این پشتهای مثل یکدیگر
آئینههای صورت دیروز
آئینههای روشن فردا
آئینه هستند
آه
این پشتهای ما
· آسمانی ابر ...
آسمانی ابر در من آشیان کردهست
آسمانی ابر
خورشید مرا پنهان به بغضی جاودان کردهست
کولهبارِ هر چه دارم
ـ مهربانی و تهیدستی
امانتهام ـ بر دوشم
چوبدستی ِ سفر در دست
پا در راه
می روم امّا
با حریرش بافته از جاری ِ اندوه ِ بیپایان
مِه تمام دشت را در خود نهان کردهست
وآسمانی ابر در من آشیان کردهست.
گامهایم
گم
افق از هر طرف پوشیده در حجم ِ مِهی انبوه
بینمودی از درخت و کوه
مِه زمین را هم سراسر آسمان کردهست
وآسمانی ابر در من آشیان کردهست .