خورشيد میگدازد
از ريگهای تبزدهی دشت مرگ زای
بگذار قافلهی خستهی نسيم
از اين كمين مرگ و سراب و نفير و خشم
آرام بگذرد
شايد ميان واحهی شادی
يك چشم هوشيار بپرسد
بهار كو؟
□
شعله میسوزد
ميان خرمن پائيز
جامی از انكار تلخ و ناخوشايندیست
در ميان دستهای بستهی توفان
كاين چنين میكوبد از خشم و شكوه و مرگ
بر تن لخت بيابانهای سرگردان
مرغ مرگ از بامهای قريه میخواند
بوی نفرين در فضای شهر پيچيدهست
دستهای عافيت در زير شولای گنهكاریست
آی انسان!
بوی خون میآيد از آوازهای مست قابيلت.
□
در مسير بادهای پر عطش
سوزان
شعلهی ترسان فانوس مرارتهای برزيگر
در هراس از غارت ناموس گندمزار
دستهای پينه بستهی روز را جويد
تا برآيد آفتاب از پشت اين پرچين نوميدی
با هزار آمين و نفرين سخت میپايد
خرمن اميد فردا را.
□
آشيان در باد میسازد
مرغ شب كز راههای رفته میآيد
بر مسير نور میزايد
طفل نارس را
مادر اميدهای صعب و يأسآور.
قفل نفرين بر دهانبستهی روز است.
پردهی شب را به چشم آسمان دوزد
خيل رهزن
كز مزار كاروان روز میآيد.
□
انكار میكنم
من بر ضريح ياد تو حاجت نبستهام
حتی نماز هم
بر قبلهی رفيع نگاهت
نخواندهام
وقتی مسيح قلب تو
در خاطرش نشانی
از برههای گمشدهاش نيست
ديگر چه حاجتیست به توحيد؟
اين شكوههای من از كفر نيست، ايمانم!
ابليسوار
از غيرت میسوزم
و سر
در برابر نبودنت
هرگز
خم نمیكنم.
□
پيغمبر اميدهای دروغين!
بر خشكسالی هامون
اگر شبی
يك آيه از طراوت و باران بياوری
آنك يقين به باور ايمان نشسته است
اعجاز لفظ آب
جملهی كوتاه چشمه را
از ميل زادن و رستن میآكند
شمشير آفتاب را
بر رملهای سوخته بگذار
دشت از اذان بارش باران به روی خاك
قامت میبندد
بشنو
اين وحی تازه است
خاك از نجابت باران
مبعوث گشته است.