صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
محمدعلی شاکری یکتا

شاعر و آينه - در کوچه‌های دل‌شده- زمان، کنار خیابان

 

 

·       شاعر و آینه

 

رنگ از رخم پريد

كمانه كرد

و در جوار آينه پنهان شد.

 

با شاعری

از جزر و مد آينه گفتم:

"اين بار

تاریکی جهان

آنقدر زنده است

كز متن آسمانی اشيا

چيزی به جز سرشت سياهی

پيدا نيست."

و شاعری كه از درون آينه آمد

دست مرا گرفت.

پرسيدم.

شاعر به آب‌های روشن دريا اشاره كرد

و رنگ آينه روشن شد.

 

·       در کوچه‌های دل‌شده

 

دستی به شانه‌ام خورد

دستی که بوی زیتون را

از خاک می‌ربود

و خانه‌های قدیمی را

از قصه‌ی کبوتر و باران

پر می‌کرد.

از آفتاب

تنها

نرمای روشنی باقی بود

و روز

مثل زنی که زنبیلش

از میوه‌های خاطره پر بود

به انتهای کوچه رسید.

 

دستی به شانه‌ام.

دیدم

تردید دیرسال کلامم را می‌داند.

گفتم:

از سالهای پریشان

خیلی گذشته است

و تو هنوز

باران و خنده را

همراه می‌بری.

چیزی نگفت.

دست مرا گرفت.

با هم

تا کوچه‌های دل‌شده رفتیم.

 

 

·       زمان، کنار خیابان

 

چراغ‌های مکرر.

درخت و تاریکی.

صدای ریشه و برگ.

صدای سنگ و سکوت

سکوت تا دم مرگ.

 

زمان

کنار خیابان

لمیده بود

و دیدگان خیره‌ی خود را

می‌پوشاند

تا رفت‌وآمدِ

سنگی‌ترین

تندیس‌های دلهره را

در این شب تباه نبیند

که رنگ و روی خیابان را

دزدیده‌اند

صدای ثانیه‌ها را

از ساعت مدوّر میدان

دزدیده‌اند

آوازهای شب‌زده را

دزدیده‌اند

درخت را

برای آن‌که

یک جرعه از تغزل حافظ را نوشیده است

دزدیده‌اند.

 

زمان

کنار خیابان

و من

به شهر له شده در زیر چمکه‌های سکوت

نگاه می‌کردم.

 

خرداد ۱۳۸۹

 

 

 



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.