صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
سعید سلطانی طارمی
sstaromi@yahoo.com

نثر شاعرانه و شعر منثور

 

روشن تر از خاموشی ، چراغی ندیدم / و سخنی ، به از بی سخنی ، نشنیدم

 ساکن سرای سکوت شدم . / و صُدره ی صابری در پوشیدم ... .

                                                                                               بایزید بسطامی

 

 

به ما گفته اند که تقریبا در تمامی جوامع بشری، شعر کهن‌سالتراز نثر است . و از آغاز هم  زبان را به صورتی غیرعادی به کار گرفته و  وارد قلمرو راز های بشری شده است . انسان برای گفتگو با خدا ی خویش و سایر مقدسین، در نیایش ها و نفرین هایش به صورت فردی یا جمعی شعر را به کار برده است چرا که شعر، زبان خدایان است. و با جادوی آن می توان دل های خدایان و معشوقه ها را نرم کرد . شعر در ذهن انسان همیشه از یک اشرافیت قدیسانه برخوردار بوده است . و نثر خواهر شلخته و ناشیرین او همیشه از این وضع تبعیض آمیز گله داشته و از شدت حسادت سعی می کرده است هر وقت فرصتی دست دهد از وسایل آرایش او استفاده کند و تا جایی که می شود خود را به شکل او در آوَرَد. از این جهت بود که نثری در زبان های بشری پدید آمد که به آن نثر شاعرانه گفتند نه شعر . تا این که در قرن های اخیر- بخصوص دو قرن اخیر- نوعی از شعر پدید آمد که به آن "شعر به نثر" یا  "شعر منثور"  یا به قول یدالله رویایی "شعرنثر"گفتند که همه ترجمه ی واژه ی انگلیسی  prose poemاست و واژه ی فرانسوی poem en prose . حضور واژه ی نثر در این نامگذاری نشانه ی آن است که چیزی از نثر در هستی این شعر موجود است . همان طور که در وجود "نثر شاعرانه  poetic prose چیزی از شعر وجود دارد. با توجه به این که در دهه های اخیر فضاهای نثر شاعرانه و شعر منثور در کشور ما در هم آمیخته است طوری که تقریبا مرزهای آن ها محو و نامرئی است. ما تلاش می کنیم در این مختصربه مرز های این دو نوری بیفکنیم.

فرض اولیه آن است که دو مقوله ی کاملا جدا از هم مورد بررسی است. شعر و نثر. اگر پیرو منطقیان باشیم و بپذیریم که شعر "کلام مخیل " یا به قول کانت:" بازی آزاد خیال" است. و در صدد آن نیست که مفهومی را به صورت اولیه برساند . و نثر چنان که کانت می گوید : - و منظورش از آن نثر ادبی است که بخشی از ویژگی های خطابه را هم در بر دارد.-  عبارت است از:"هنر انجام دادن یک کار جدی فهم. " این،یعنی که نثر نویس پیشاپیش می داند که می خواهد چه بگوید و کدام فکر و پیام را قرار است به خواننده و شنونده منتقل کند و برای انتقال آن از چه شیوه هایی استفاده می کند و فراز و فرود کار او کجا خواهد بود . یعنی یک فعالیت آگاهانه برای انتقال فهم و معنی . در واقع سخن کانت مغایرتی با نظر منتقدان عصرما چون بارت و رنه ولک ندارد مثلا خود بارت نثر نسبتا شاعرانه ای دارد که از ورای ترجمه هم خود را نشان می دهد او این نثر اندیشیده را برای بر قراری ارتباط  و انتقال اندیشه هایش به مخاطبان  - فارغ از تمام تئوری های مطلق شده در نزد منتقدان ما – مورد استفاده قرار می دهد، به نمونه ی زیر از "درجه ی صفر نوشتار" توجه کنید:

         " مناسبات چیزی جز بسط واژه نیستند و این واژه است که زیستگاه آن ها به شمار می رود. واژه خاستگاه خود را درون عروض کارکردهایی می یابد که شنیده می شوند ولی غایب اند."

در این عبارت او از یک فضای استعاری استفاده می کند. که این فضا از دنیای شعر – چه کلاسیک ،چه مدرن –  به غنیمت گرفته شده است.

با این نظر بارت که شعر "کلاسیک چیزی جز نثر به اضافه ی وزن و قافیه و آرایه های شعری نیست " نمی توان کاملا موافق بود دست کم در زبان و شعر فارسی نمی توان آن را - چنان که می پندارند - امری مطلق تلقی کرد . ولی می شود گفت در آن هسته ی درستی هست . چراکه شعر کلاسیک مثل نثر - گاهی حتی فراتر از نثر- در خدمت نوعی از ارتباط و آگاهی قرار می گرفت و تلقی جوامع کلاسیک هم از آن چندان دور از این نبود. در نتیجه مهمترین تفاوت شعر با نثر در آن عرصه ، از محدوده ی ابزارهایی چون عروض و قافیه و آرایه های شعری فراتر نمی رفت . گرچه شعر ناب همچنان شعر می ماند. اما امروزه با گسترش فضای عمل نثر و محدود شدن انتظارات از شعر به شعر فاصله ی شعر و نثر بنا بر نظر بارت از کمّی بودن به کیفی بودن تغییر کرده است. و همه ی آن هم در چگونگی کاربرد زبان اتفاق می افتد. به قول بارت:"زبان های شاعرانه (شعری) و منثور آن قدر از هم متمایز شده اند که نیازی به تعیین نشانه های افتراق آن ها نیست". پیداست که زبان شاعرانه  را نباید با نثر شاعرانه یکی پنداشت . اما در این جا که ما زندگی می کنیم گویا همه چیز معکوس است.

امروز و در این مقاله سوال این است که فرق میان نثر شاعرانه و شعر منثور چیست؟ .  نثر شاعرانه همه ی ویژگی های نثر را دارد. معنا در آن امری اولیه است . شیوه ی کاربرد زبان کاملا به هنجار و دستورمند است

فضای حاکم برنثرشاعرانه آفتابی و بسیط است . – در نثر مصنوع و متکلف این هوای آفتابی را با آویختن پرده های عاریتی آرایه های شعری به طرزی مصنوعی ، مه آلود می کنند.- دریافت معنی از نثر شاعرانه سهل و منطقی، و یک وجهی است. نثر شاعرانه با استفاده از ابزار های شعری تلاش می کند تاثیرگذاری خود را عمق و گستره ی بیشتری بدهد ولی بی پروایی و ناوابستگی شعر را نسبت به نرمهای زبان ندارد . چرا که نثر شاعرانه هم مثل هرنثر دیگری به معنی و دستور متعهد است . نگاه کنید:

                   " و هر که به محل رفیع رسید اگرچه چون گل کوتاه زندگانی باشد عُقلا آن را عمر دراز شمرند به حسن آثار و طیب ذکر ، و آن که به خمول راضی گردد اگر چه چون برگ سرو دیر پاید به نزدیک اهل فضل و مروت وزنی نیابد."                         کلیله و دمنه / باب شیر و گاو.                   [ حسن : نیکویی/ آثار: نشانه ها / طیب: بوی خوش ، پاک / ذکر: یاد / خمول : گمنام شدن. ]

                  "در کویربیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده هیچ نیست . صحرای بی کرانه ی عدم است ؛ خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه تنها به به سوی آسمان باز است. آسمان ؛ کشور سبز آرزوها ، چشمه ی مواج و زلال نوازش ها ،امید ها و ... انتظار ، انتظار ... سرزمین آزادی ، جایگاه بودن و زیستن ،آغوش خوشبختی ٰ نزهتگه ارواح پاک و..." [کویر/ دکتر علی شریعتی ]

                  " زن ها در دست مهاجمان ریز ریز می خندیدند و با صدای خنده های خود پیر می شدند و مهاجمان در نیمه ی راه  نرسیده به کرمان آن ها را در صحرایی رها می کردند که در آن ارواح پیردختران با لباس عروسی شب و روز گریه می کردند.[منیرو روانی پور / رمان دل فولاد.]

 

اما شعر منثور درست در این دو ویژگی پایانی از نثر شاعرانه فاصله می گیرد. شعر منثور ، با گریز از نُرم های پیش پا افتاده ی زبان موقعیت منحصر به فرد واژه را به آن باز می گرداند. و با بی پروایی از مسئولیت پذیری در مقابل معنی، شانه خالی می کند. به همین جهت شاعر به خصوص در شعر غنایی حس خود را زمزمه می کند بدون این که به معنی بیندیشد . معنا امری ست ثانویه که بعد از وقوع شعر آرام آرام خود را در نسوج آن پنهان می کند. بی آن که به جوهر آن خدشه ای وارد کند.به قول بارت "شعر امری کاهش ناپذیر و بدون پیش زمینه است." چیزی که در دنیای شطحیات عارفان گاهی شکل گرفته است . مثل همان عبارت بایزید که بر لوح این نوشته آمده است.

از معاصرین ما تنها کسی که پیش از شاملو نمونه هایی از شعر منثور  را- به این معنی -  نشان داده است هوشنگ ایرانی است . مهمترین ویژگی او در فرا رفتن از نُرم های عادی زبان همان طور که دکتر شفیعی کدکنی هم اشاره می کند استفاده از حس آمیزی است.

                      خون کولی پیر ، سنگین و بم به گردش درآمد

                       مستی طنینش دشت های بی انتها را فرا گرفت.

                                                         [نوبانااو ]

                       سرمای مهتابی رنگ ، راه دشوار را به هم پیچید.

                                                          [وی  اهورامزدات]

خروج طبیعی از نُرم های عادی زبان که دریک موقعیت اشراقی  روی می دهد با خروج تکنیکی وعامدانه کاملا متفاوت است. این تفاوت ممکن است فقط در شوریدگی درونی جمله های شاعر باشد آن جا که یک دریافت شهودی طبق نیاز ذاتی اش نظام نحوی زبان را در هم می ریزد با آنجا که شاعر به صورتی عامدانه و بدون هیچگونه حس ضرورتی این کار را انجام می دهد از نظر نفوذ و انتقال تاثرات شاعر به مخاطب کاملا متفاوت خواهد بود. می شود واژه ها را به صورت نشانه های مرده کنار هم چید اما تاثیر و قدرت شعر رانمی توان به آن ها بخشید تاثیر و قدرت شعر  آن جاست که واژه ها و دنیای تکنیکی آن ها جزء عادات ذهنی و آگاهی های ناخودآگاه شاعر شده باشد. تا در شوریدگی های اشراقی او برای بیان حال او، سیلاب وار بربستر زبان سرازیر شوند و همه ی آنچه را که آلوده ی آگاهی و شعور است فرو کوبند و نابود سازند. آنجاست که به شعر منثور می رسیم و می توانیم بگوییم برای فرارسیدن به شعر اگر قرار است نیازی به وزن عروضی نباشد اینجاست. چرا که آشنایی زدایی و لایه های صوتی همراه آن و فروپاشی سلطه ی دستور و مناسباتی که از واژه بر فضای شعر می تابد چنان است که خواننده را ناگزیرمی کند که سر تسلیم فرود آورَد. 

برای این که آنچه را ادعا می کنیم به واقع هم دیده باشیم نمونه هایی از احمد شاملو ارائه می کنیم که سعی شده در جریان آن ها روند حرکت شاملو از نثر و رسیدنش به شعر عملا دیده شود.

1

         بگذار کسی نداندکه چه گونه من از روزی که تخته های کف این کلبه ی چوبینِ ِ ساحلی رفت وآمد ِ کفش های سنگین ام را بر خود احساس کرد و سایه ی دراز و سردم برماسه های مرطوب این ساحل متروک کشیده شد ، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم هایم نتابد ، با شتابی امیدوار کفن خود را دوخته ام ، گور خود را کنده ام... [رکسانا / 1329]

2

روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

                  

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هرانسان

برای هرانسان

 برادری است.

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است....

                                [افق روشن /1334 ]

3

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران 

جویندگان شادی در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند در شبکلاه درد

با جاپایی ژرف تر از شادی

                               در گذرگاه پرندگان

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن می کنند

و می میرند.

                                  [بندی از شعر خطابه ی تدفین  1354]

نوشته ی اول بی تردید یک نثر شاعرانه ی ریاکارانه است با تمام مشخصات آن. در شعر دوم شاعر تلاش می کند از یک زبان عادی فراتر رود و خودش را به شعر برساند اما مفاهیمی که دل از او برده‌اند  بیش از آن سنگین و اولیه هستند که شاعر بتواند خود را از قید آن ها برهاند و متن را به مرتبه ی یک شعر کامل برکشد. یعنی این که، این مفاهیم خیلی پیشتر از این متن وجود داشته اند و هدف شاعر از این بالا پایین شدن ، بیان آن ها به صورت شعر است. که توفیق اندکی نصیبش می شود و در نیمه راه شعر و نثر می ماند.

اما مورد سوم یک شعر ناب است که در آن او فقط حس خودرا از یک حماسه و گروهی حماسی بیان می کند و تمام نُرم های زبان را به هم می ریزد." جویندگان شادی در مجری آتشفشان ها " در زبان فارسی کسی اینچنین حرف نمی رند ولی همه آن را می پذیرند .چرا که به بیان چیزی می پردازد که نمی شود آن را بیان کرد . شاعر هم در صدد بیان آن نیست بلکه در متن زبانی خود غیرقابل بیان بودن آن را نشان می دهد. "شعبده بازان لبخند در شبکلاه درد " باز ماجرا همان است . او دارد نشان می دهد چیزی را که فراتر از بازی های عادی زندگی است . واقعا می خواست چه بگوید ؟ یا چگونه بگوید تا ما را در فضای حماسه ی شگفت انگیز قهرمانانش بنشاند کدام نحو و کدام زبان دستورمند شاعرانه می توانست مخاطب را به درک این مصراع های درک ناشدنی بکشاند. "با جاپایی ژرف تر از شادی / در گذرگاه پرندگان /  در برابر تندر می ایستند / خانه را روشن می کنند / و می میرند."

این جاست که شاعر با ترک هنجارهای زبان به شعر می رسد تصویرهای او واقعیت ها را جراحی می کنند و مخلوقاتی بی سابقه خلق می کنند و ما را به تماشاگه رازهای خویش می خوانند. راز هایی که حسشان می  کنیم اما نمی توانیم فاششان  کنیم چرا که همه پیدای پنهان اند. و برای "شنیدن رمز " آن پرده ها "آشنایی" شرط اول است

گمان می کنم باید در باره ی روش های خروج از هنجار های زبان مطالبی را بیان کنم چون آن مطالب لزوما نباید زیر این عنوان بررسی شوند به شماره ی بعد واگذار می کنم و شما را به خواندن دو "شعر نثر" دعوت می کنم.

 

 

 

 

 

باران

احمد شاملو

 

تارهای بی کوک و

کمان ِباد ِ ول‌انگار

                 باران را

                گو بی آهنگ ببار

 

غبارآلوده از جهان

تصویری باژگونه در آب گینه ی بی قرار

                 باران را

                 گو بی مقصود ببار

 

لبخند بی صدای صدهزار حباب

در فرار

                 باران را

                 گو به ریشخند ببار!

چون تارها کشیده و کمان کش ِ باد آزموده تر شود

و نجوای بی کوک به ملال انجامد ،

باران را رها کن و

خاک را بگذار

            تا با همه ی گلوی اش

                                   سبز بخواند

              باران را اکنون

               گو بازیگوشانه ببارد

                                             ۲۶ دی ۱۳۵۵ رم

۲

آواز شرقی

س.س.ط

 

مادیانی از شرق برآمد

زمستان جهان را چرید

از شیهه ی او بود

که دریا ،

دامنش را به قله ها سپرد

و زیبایی،

          بر بیضه ی رُستن نشست.

 

مادیانی از شرق برآمد

شمشیرهای جهان را چرید

و بربال کبوتران آرمید.

از شیهه ی او بود

 که آسمان

        در زیتون زار فرود آمد.

  

ستارگان بریال او برآسودند

خرگوشان ،

برنعل او لانه ساختند

و عشق ،

دنباله ی زلف هایش را به او هبه کرد.

 

 

مادیانی از شرق برآمد

سپیده ای برتن

سازی برپیشانی

آوازی برگُرده

زیر پنجره ی تو ایستاد.

         

 

 

 

 



نظر خوانندگان: 7 نظر
 
 
نقل مطالب این سایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است.