علیرضا طبایی در سال 1323در شیراز به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در همان شهر به پایان رساند.او از دوران نوجوانی دلبستگی خود را به ادبیات نمایانده بود و در همان سالها در زمینهی ادبیات و روزنامه نگاری مقام اول را در سطح آموزشگاههای کشور کسب کرد. اولین شعرش در سال 1337 زمانی که چهارده سال بیشتر نداشت در مجلهی "سپید و سیاه" منتشر شد...
پيشتر گفتهام كه غزل تكهای از ميراث فرهنگي ماست. عزیز و مقدس، مثل كاشيكاری مسجد شيخ لطفالله، مثل ستونهای تخت جمشيد، مثل قالي كرمان... اين قالب عزيز شعر فارسي با ما ميماند و همگام با شعر امروز ايران قد ميكشد و جزئي از هويت فرهنگي ما ميشود (چنان كه هست) در جهاني به وسعت حافظ و نيچه. آنچه شرط قبول است شعوری است كه در لابلای سطور و ابيات منتشر ميشود...
از انتشار آخرین مجموعه شعری "علیرضا طبایی" بیست و پنج سال میگذرد و ۲۵ سال، زمان کمی نیست. اینک، بعد از یک سکوت طولانی، شاهد انتشار مجموعهی تازهای از او هستیم که "شاید گناه از عینک من باشد" نام گرفته است.طبایی را از ابعاد گوناگون میتوان باز شناسی کرد...
شنيدن اين خبر كه سرانجام پس از ۲۵ سال، عليرضا طبايي مجموعه شعر جديدي را بهدست چاپ سپرد، بهخودي خود جالب توجه است.مجموعهاي با عنوان «شايد گناه از عينك من باشد»، شامل دو دفتر شيواييها با حدود 80 غزل و نيماييها كه حدود 30 اثر از اين شاعر پيشكسوت معاصر را شامل ميشود و ازسوي انتشارات آيينه جنوب (تهران) انتشار يافته است...
سرانجام پس از نزديك به 25 سال، عليرضا طبایی شاعر برجسته و انزوا گزيده، سكوت خود را شكست و چهارمين مجموعه شعرش را با عنوان «شايد گناه از عينك من باشد» منتشر كرد. طبایی پيش از اين، مجموعه شعرهای «جوانههای پاييز» 1344، «از نهايت شب» 1350 و «خورشيدهای آن سوی ديوار» 1360 را منتشر كرده است كه غالب اشعار اين مجموعهها در شكل نيمایی بوده و در هر مجموعه، تنها يك غزل - آن هم به عنوان نمونه - قرار گرفته است...
هدف از اين نوشتار تبيين و بررسي پايه هاي فكري ، جهان بيني و انديشه ي نهفته در آثار عليرضا طبايي و كارنامه شعري اوست.اينگونه به نظر مي رسد كه صرفِ پرداختن به ظرائف و صنايع ادبي در آثار شاعراني همچون طبايي كه همدوش و همقدم تحولات اجتماعي و هنري بسياري در دهه هاي اخير جامعه ما بوده اند،گرهي از كلاف سردرگم آفرينش ادبي و نقد هنري در فضاي امروز فرهنگ ما نمي گشايد...
در کتاب «هزار و یک شعر» که به کوشش شاعر و محقق ارزنده «محمدعلی سپانلو» تهیه گردیده است، فصل چهارم کتاب اختصاص دارد به شعر نو نیمایی و در این بخش، «سپانلو» کارنامه ی شعر نیمایی را پس از آغاز شعر نو به دو گروه شاخه ی اعتدالی و شاخه ی اصولگرا تقسیم کرده و در توجیه این تقسیم بندی با یک مثال موضوع را روشن می کند و می نویسد...
دنیایی که علیرضا طبایی از پس شیشههای عینک بینشش میبیند و در شعرش تصویر میکند، دنیایی تنگ و تاریک و ویران است، پر از "گرگ- مردم"، "مخنثها"، آدمهای "سنگواره"، غولهایی که بهتدریج کوچک و کوچکتر شده و اینک "کوچکترینها" هستند، "سوداگران حمق"، "خیل حرامیان"، "چهرههای مسخ بیچهره"، "گلهای بادگردان" و مانند اینها...
در آمد: در سال 1372 بود که "حافظ به سعی سایه"منتشر شد و با اسثقبال مواجه گشت نقد هایی در موافقت و گاهی هم در مخالفت با آن نوشته شد.ولی حافظ شناسان به طور کلی آن را به عنوان یک کار سنجیده ، دقیق و محققانه ارزیابی کردند . در گفتگوهایی که در آن زمان با سایه داشتم مکرر پیشنهاد می کردم که به ایرادهایی که مطرح شده باید جواب داده شود و بیان دلایل ترجیح یک ضبط به ضبط دیگر ابیات ، مصرع ها و واژه ها ضروری است...
این را اول بگویم که داوری من دربارۀ زمین و آسمان و هر چیز که میان آنهاست، هرگز یک داوریِ به اصطلاح «بی غرض و بی طرف» نیست. من خواننده ای هستم که با همه غرض ها و طرفداری هایم داوری می کنم. آنچه در این کتاب است، گلچینی است از: سراب، سیاه مشق، شبگیرـ یعنی دیوان های سابق سایه ـ و چند قطعۀ دیگر که پس از انتشار آخرین دیوانش سروده است. امّا از شبگیر، چنان که افتد و دانی، بیش از دو سه قطعه انتخاب نشده...
مجلۀ کاویان به مدیریت برادران مشفق همدانی که کتابفروشی و انتشارات صفی علیشاه را داشتند، هفته ای یک بار منتشر می شد. همکاران این مجلۀ هفتگی از نامداران ادب و سیاست آن روز ایران بودند و مجله، وزنی بیش از همگنانش- ترقّی، صبا، تهران مصّور، و اطّلاعات هفتگی- داشت. از آنها جوان تر می نمود و به همین سبب آرزوی جوان ها بود که نامشان در آن بیاید...
بدون شک بسیار پیش از آن که افلاطون عشق ( اروس ) را خدایی بس بزرگ و کهنترین خدایان بنامد آدمیان عشق را می شناخته اند ؛ عاشق می شده اند و عشق می ورزیده اند و در این عشق ورزی و عشقبازی هم چنان گوناگونی آشکاری بوده که افلاطون، دست کم به دو نوع عشق و دو خدای عشق قائل می شود و دو عاطفه ی عاشقانه ناگزیر سر بر می کشد که یکی روی در خاک دارد و دیگری به آسمان می گراید...
شعر سایه استمرار بخشی از جمال شناسی شعر حافظ است. آنهایی که بوطیقای حافظ را به نیکی می شناسند، از شعر سایه سرمست می شوند. از لحظه ای که خواجۀ شیراز، دست به آفرینش چنین اسلوبی زده است و مایۀ حیرت جهانیان شده است، تا به امروز، شاعران بزرگی کوشیده اند در فضای هنر او، پرواز کنند و گاه در این راه دستاوردهای دلپذیری هم داشته اند اما با اطمینان می توانم بگویم که از روزگار خواجه تا به امروز، هیچ شاعری، نتوانسته است به اندازۀ سایه در این راه موفق باشد...
یکی از نتیجههایی که من از مرور حدود ۶۰ شعر نیمایی هوشنگ ابتهاج (سایه) گرفتهام این است که این شعرها از نظر نگاه به جهان و زندگی و مناسبات و روابط و پدیدههایشان، به شدت گرفتار بند سنت و محدود به چارچوب زندگی سنتی و دیروزی هستند و تقریباً هیچ نشانی از زندگی شهری امروزی و پدیدهها و عنصرهای مدرن آن در شعر نیمایی سایه دیده نمیشود...
امیر هوشنگ ابتهاج معروف به (ه.الف.سایه) در ششم اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش، آقاخان ابتهاج، از مردان سرشناس رشت، مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. او تحصیلات ابتدایی خود را در رشت آغازکرد و درتهران به پایان رساند. سایه در ۱۳۲۵ کتاب شعر "نخستین نغمهها" را که شامل اشعاری به شیوهی کهن است منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود...
سایه ام، دیوار بودم کاشکی/ تکیه گاه یار بودم کاشکی سایه، در ایام شباب، این چنین مروارید گونه، کلمات را کنار هم می نشاند، حالا که دیگر مگو و مپرس. زندگی زیباست ای زیباپسند/ زنده اندیشان به زیبایی رسند/ آنقدر زیباست این بی بازگشت/ کز برایش می توان از جان گذشت/ مردن عاشق نمی میراندش/ در چراغ تازه می گیراندش/ باغ ها را گر چه دیوار و در است/ از هواشان راه با یکدیگر است/ شاخه ها را از جدایی گر غم است/ ریشه هاشان دست در دست هم است...
با سلام و عرض خیر مقدم به شما یاران. میخواهم بحر را در کوزه بریزم. در آغاز سال ۴۸ وقتی که بیمار بودم، برادرم عطا به اتفاق مردی جوان که خوشسیما و جدی به نظر میرسید، به دیدنم آمد. او را به من معرفی کرد: "ایشان جعفر کوشآبادی هستند." او هم سلام و تعظیمی مبهم کرد. داشتم شاخ درمیآوردم. باورم نمیشد شاعر اشعاری را که بهتازگی در کتاب هفته و سایر مطبوعات خوانده بودم و بسیار هم پسندیده بودم، در یک قدمی من است...
کودکی بیش نبودم، چهار یا پنج ساله. تازه از شهرستان به تهران آمده بودیم. جعفر دوست برادرم بود و من او را به مانند برادرانم دوست داشتم. روزی یکی از همسایهها به مادرم گفت تولد دخترش است و خواهش کرد تا مادرم اجازه بدهد که من هم بروم. رفتم تولد. چند ساعت بعد، وقتی برگشتم، جعفر خانهی ما بود. نگاهی عمیق به من انداخت. گویا حس کرد غمگینم...
کوشآبادی هنرمندی فروتن و بیادعا و وفادار به آرمانهای انسانی خود بود. وجودش از امید سرشار بود اما از نمودهای هیجانی و شتابآلود، با متانت شگفتآوری دوری میگزید. کوشآبادی حرکتها و رخدادهای زندگی پیرامون خود را دنبال میکرد و در درون و خلوت اندیشههای خود استحاله و بازتاب میداد، و عصاره و فشردهٔ آن همه را ساده و روشن و بیپیرایه در قالب استعداد هنری خود به تصویر میکشید...
شعر زندهیاد جعفر کوش آبادی برخلاف تصور نادرستی که دربارهی آن وجود دارد، نه شعر سلاح است، نه شعر چریکی و نه شعر پرخاشگر و خشونتطلب، بلکه شعر مبارزهی مسالمتآمیز جمعی است، بر مبنای گفتوگو و روشنگری. در واقع سلاح او برای مبارزه در راه آزادی، عدالت، پیشرفت، رفاه و انسانیت، بحث است و گفتار و استدلال و اقناع. خود کوشآبادی در شعر "شهر اینک متفکر شده است" آشکارا و بهروشنی مشی چریکی و مبارزهی مسلحانهی جدا از مردم را نفی کرده، و در این باره سروده است...
جعفر كوش آبادی كل همگني بود، آميزهی شعر و نثر و اجتماعیات، و شور و مهر فراوان در زندگي خصوصي. به بختياری، درنام كوچك و شهرت انساني نيز از اين هويت همگن رنگ و نشاني مضمر داشت: "جعفر" بود ، زيرا رود بود . رودِ مالامالي از زلاليهای روان، و كوشآبادی بود؛ زيرا آباد بود و نسبت داشت با آبادیهای كوششها و كوشندهها. در شعر ساده زيست بود و روانگوی و مردمگرا. آموزگارانش بهآذينها بودند و طبریها. در رثای بهآذين و دربارهاش نوشت: "به نامههايي كه از دور و نزديك به تحريك اين و آن بر ضد شعر من ميرسيد، وقعي نميگذاشت...
شعر در سرزمينمان- ايرانشهر- همواره سنگري بوده است براي حفاظت از ارزشهاي والاي انساني. اساسا اين نگره در شرق حضوري قاطع دارد . چنان كه «معين بيسيسو » Muin Bisisu در شعر «مهتاب حنوط زده» مي سرايد : جنگ افزار من ، / چكامه است / كه به دنبال يك روزنامه مي گردد و اين جنگ افزار شاعران شرق همواره ارزش ملي و گاه انساني – جهاني را پاسداري مي كند...
گمان میکنم هرمز خبیر بود که گزیدهای از شعر معاصر فارسی را منتشر کرده بود به نام "گزینه شعر فارسی" یا چیزی شبیه به آن. از جملهی نامهای جدیدی که در این مجموعه مطرح شده بودند جعفر کوش آبادی بود که در معرفی نامهاش جملههایی وجود داشت که نشان توجه خاص گردآورنده به این شاعر بود. الان جملهها یادم نیستند ولی تاثیر آنها را به خاطر دارم که مرا به شدت کنجکاو کردند و واداشتند تا به سراغ شعرها بروم. فکر میکنم اولین شعر،" تراز نامه" بود که همچون آتشی در من شعلهور شد. بعدها که با هم دوست شدیم وقتی از تاثیر شعرهایش روی خودم صحبت کردم ساکت نگاهم کرد. یادم نمیآید که عکسالعملی نشان داده باشد...
شاعر منظومهی "کوچکخان" پس از تحمل دردی طولانی "ساز دیگر" سر داد و به سکوتی همیشگی پیوست. روانش شاد باد. نام جعفر کوش آبادی برای کسانی که طعم شعر دههی چهل و پنجاه را چشیدهاند بیشتر با نام سرودهی 46 صفحهایاش، یعنی منظومهی "کوچکخان" گره خورده است. در کوتاهترین کلام، او شاعری آرمانگرا بود که در آن سالهای سکوت میکوشید بیان اعتراضیاش را در لفافهای از کلمات ساده به گوش مخاطبانش برساند. چنانکه در مجموعهی " ساز دیگر" که در مهر 1347 چاپ شد میتوان به روشنی این بیان بیتکلف را دید...
نمیدانم به چه علت این باور نادرست به وجود آمده که شعر زندهیاد جعفر کوشآبادی در درجهی اول تحت تأثیر شعر زندهیاد سیاوش کسرایی بوده و کوشآبادی در شاخهای از شعر معاصر فارسی قرار دارد که کسرایی سرشاخهی آن است. به عنوان نمونه، در یادداشتی که کامیار عابدی پس از درگذشت جعفر کوشآبادی نوشته و توسط بخش ادبیات خبرگزاری ایسنا منتشر شده، چنین میخوانیم...
گویا این تنها متنیست که به صورت پرسش و پاسخ از نیما به یادگار مانده است. احتمالاً پرسشگر دکتر حسن هنرمندی بوده و این پرسش و پاسخ کتبی را برای چاپ در نشریهی فردوسی که در آن زمان صفحات ادبیاش را اداره میکرد، تدارک دیده بود. نیما پاسخ این تعداد از پرسشها را نوشته بود که کودتای ۲۸ مرداد پیش آمد و او از نوشتن پاسخ بقیهی پرسشها و تحویل آنچه نوشته بود به دکتر حسن هنرمندی خودداری کرد. و اینک پاسخ نیما به آن پرسشها.
کیومرث منشیزاده، شاعر شعرهای ریاضی و شعرهای رنگی عقایدی عجیب و حرفها و نظرهای شگفتانگیزی دارد. پاسخهایش به پرسشهایی که از او میشود هم عجیب و غریب است. به عنوان مثال، وقتی خبرنگاری از او پرسید: "از میان شاعران معاصر کدام را بیشتر دوست دارید؟" پاسخ داد: "سعدی را." خبرنگار تذکر داد که سعدی در قرن هفتم زندگی میکرده. او با تعجب پرسید: "مگر ما در قرن چندم زندگی میکنیم؟ این متن گفتوگوی کبوتر ارشدی است با کیومرث منشیزاده دربارهی مسائل مربوط به شعر و شاعری.
در آن شب سرد زمستانی، در خانهی کوچک ما در تجریش، چراغ گردسوزی روی کرسی کورسو میسوخت و نور کمرنگ ضعیفی حواشی اتاق را روشن میکرد. من خیره به صورت مهربان او که حالا از رنج فراوان فرومیریخت، نگران مینگریستم. صدای تیک و تیک ساعت از روی طاقچه، سکوت این شب سنگینتر از سنگین را درهممیشکست. سگ نیما در حیاط زوزه میکشید و هر بار عالیه خانم نگران میپرید و میپرسید: "چه شده؟"...
مرغ آمین دردآلودیست کاواره بمانده. رفته تا آن سوی این بیدادخانه بازگشته، رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه. نوبتِ روزِ گشایش را در پی چاره بمانده. ...
مرغ آمین در زمستان سال ۱۳۲۰ پر باز میکند و از "افسانه"، نخستین شعر بلندآوازهی نیما که در سال ۱۳۰۰ زبانزد شده است، تا "مرغ آمین"؛ دگرگونیها، هم در وطن شاعر و هم در جهان پیرامون، چشمگیر و عبرتآموز است. پس نگاهی اگرچه کوتاه به سالهای پیش از تولد این شعر ضرور مینماید. انقلاب مشروطیت به دنبال ریشه گرفتن اندیشههای تازه و پیدایش مناسبات نوین در اجتماع ایران، زمینهی مساعدی برای برآمدن و بالیدن آرزوهای دیرین مردم پدید آورد. آزادی نشر کتاب و روزنامهها و فزونی رفتوآمدها و ارتباطات با جهان بیرون مرز، نیاز به یک سازمان اساسی را در شئون مملکت به صورت مبرمترین مسألهی روز درآورد...
مرغها در شعر نیما تمثیل عواطف و ابعاد روحی و شخصیتی او هستند. آیینههایی هستند که جنبههای باطنی و پنهان شخصیت او را آشکار میکنند. غراب رمز تنهایی و نحوست او در چشم مخالفان است. مرغ غم جلوهی غم و اندوه شدید اوست. مرغ مجسمه تجسم انزوای توأم با بیداری و هوشیاری و در عین حال نزدیکی توأم با نگرانی او نسبت به سرنوشت و زندگی ماست. آقاتوکا تمثل سرگردانی، دردمندی، بیتوقع سرودن و خواندن و قدر ندیدن و خار یأس و بیاعتنایی و تحقیر را تحمل کردن است. مرغ آمین رمز روحیهی متعهد شاعریست که دردهای خلق و دشمنان آنان را میشناسد و...
چارلز چدویک معتقد است که "سمبولیسم استفاده از تصاویر عینی و ملموس برای بیان عواطف و افکار انتزاعی است" مالارمه هم عقیده داشت که نماد عبارت است از "مقایسه ی انتزاعی با عینی در حالیکه به یکی از معیار های مقایسه [فقط] به طور ضمنی اشاره شود". اما این که این امر انتزاعی در ذهنیت انسان چه مرتبهای داشته باشد سمبولیسم را به دو شاخه تقسیم می کند...
یکی از شگردهای نیما برای خلق شکل درونی شعرهای کوتاه و نیمهبلندش، استفاده از تکنیک گفتارست. او در شعرهایش به شکلهای گوناگون این شگرد را به کار برده و با استفاده از تکنیک گفتار برای اینگونه شعرهایش شکل درونی خلق کرده است. یکی از این شکلها گفتوگوی دوسویه یا دیالوگ است. گفتوگوی دوسویه در بعضی از شعرهای نیما مستقیم و آشکار است، یعنی خواننده با خواندن شعر از موضوع گفتگو باخبر میشود و دیالوگهای ردوبدل شده را که اغلب به صورت پرسشوپاسخ یا پرسش بدون پاسخ است، میخواند...
در شب سرد زمستانی کورهی خورشید هم، چون کورهی گرم چراغ من نمیسوزد و به مانند چراغ من نه میافروزد چراغی هیچ نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا میافروزد.
ژاله سلطانی که به ژاله اصفهانی و ژاله زندهرودی هم مشهور است، ۸۶ سال زندگی کرد و بیش از ۷۰ سال از طول عمرش را به سرودن شعر گذراند. او در رشتهی ادبیات دکترا داشت و سالها در انستیتو ادبیات جهانی ماکسیم گورکی به پژوهش مشغول بود و کارهای پژوهشی قابل توجهی انجام داد. او بیش از پنجاه سال از عمرش را در مهاجرت اجباری در شوروی و انگلستان گذراند. از او ۹ کتاب شعر منتشر شد و دو پسر به نامهای بیژن و مهرداد به یادگار ماند. در اینجا مروری میکنیم بر مهمترین رویدادهای زندگی این شاعر ارجمند.
فکر میکنم سال ۱۳۵۷ بود، تابستان یا پاییز، که در میان کتابهای جلد سفیدی که به صورت یک عقدهی سر باز کرده به بازار کتاب سرازیر میشد و به رژیمی که چند دهه یک ملتی را از هرآنچه که به مذاقش خوش نمیآمد یا مورد علاقهی مخالفانش میدید محروم کرده بود دهن کجی میکرد، به کتاب کوچکی برخوردم با قطع جیبی از ژاله زندهرودی که در خارج از کشور چاپ شده و طبق معمول آن روزها در داخل افست شده بود. کتاب را خریدم و وقتی به اطاق کوچک و نمورم در پسکوچههای خیابان بریانک برگشتم، به خواندنش پرداختم...
ژاله اصفهانی با آنکه زن و مادر و خواهر بود، ولی پیش و بیش از این که زن و مادر و خواهر باشد، انسان بود. بنابراین حساسیتش به مسائل انسانی و دردها و رنجهای بشری بیشتر از حساسیتهای زنانهاش بود. به همین دلیل در مجموعهی شعرهایش بسی بیشتر از شعرهای خاص زنانه، شعرهای عام انسانی و اجتماعی میبینیم. با این وجود او به دلیل زن بودن و نگاه زنانهاش، شعرهای گوناگونی دربارهی زن ایرانی و شخصیتش و گرفتاریها و درد و رنجهایش و ستمهایی که در طول تاریخ بر او رفته، سروده و هرگاه فرصتی کرده موضوع زن ایرانی و مسائل و مشکلاتش را در شعرهایش مطرح کرده است...
نگاهی به مجموعه اشعار خانم ژاله اصفهانی، دغدغهی اصلی او را آشکار میسازد: آزادی و امید. به همین دلیل بسیاری او را شاعر امید مینامند. شاعر سپس به مسائل زنان میپردازد. از تصویرسازی چندان بهره نمیگیرد، از تشبیه و استعاره هم بهندرت استفاده میکند. به گفتهی مصطفی شفافی (شعر خانم اصفهانی از تعقید خالی است. این نکته حاصل اندیشهورزی و تأثیری است که وی از غالبترین تفکرات آن سالها به خود گرفته و به شعر او کشیده شده است ...)
فریدون مشیری ۷۴ سال زندگی کرد و ۶۰ سال از عمرش را به سرودن شعر و فعالیت ادبی گذراند. زندگی او زندگی آرام و کمحادثهای بود. در طول سالهای شاعری از او دوازده کتاب شعر منتشر شد که برخی از آنها تاکنون بیش از بیست بار تجدید چاپ شده است. او سالها مسئول صفحهی شعر مجلهی روشنفکر بود و در این سالها نقش مثبتی در انتشار شعرهای خوب و شکوفایی شعر نیمایی داشت. همچنین از او یک دختر و یک پسر به نامهای بهار و بابک به یادگار مانده است. در اینجا مروری میکنیم بر مهمترین رویدادهای زندگی این شاعر گرامی...
در مورد قالب های نيمایی ببينيد نيما چه كرد. نيما آمد گفت به جای تساوی مصرعها كه شصت هزار بيت شاهنامه همه "فعولن فعولن فعولن فعول/ فعولن فعولن فعولن فعول" باشد، اگر ايجاب كند و فضای شعر عوض شود- یعنی همهاش حماسهی رزم نباشد- ديگر لازم نيست "فعولن فعولن فعولن فعول" باشد. نيما چند تا حرف داشت كه من هنوز معتقدم بسياری از كسانی كه از نيما حرف میزنند، به اين حرفها توجهی نداشتهاند، يا نفهميدهاند يا ساده گذشتهاند...
چهل سال نبض طبقات گوناگون مردم را در دست داشتن و ضرب شعر خود را با نظم آن منظم كردن بیگمان دشوار است اما فريدون مشيری به آسانی از عهدهی آن بر میآيد. تعصب را دوست نمیدارم، اعمال سليقه را نيز. تعيين خط مشی و تنظيم قاعده برای شعر از سوی منتقدان و صاحبنظران كاری است ارجمند، اما نه جامع و نه مانع. چشمانداز ادبيات و بهخصوص شعر ما را خطوط و رنگهایی میسازند كه هر يك ويژگیهای خود را دارند. دشت هموار است و آرام و سبزگون، كوه دندانهدار است و خشن و خاكستری، دره فرونشسته و رازآميز و يشمفام. هريك در جای خود همان است كه بايد باشد. نامآوران شعر معاصر، هريك با خصايص خود، لازمهی ساختن اين چشماندازند...
یکی از خوشبختیهای من در زندگی شناختن شاعر عزيز، انسان والا، دوست نازنين فريدون مشيری بوده است. چهل سال از شعر او لذت بردهام و سی سال دوستی نزديك با او داشتهام و بيست سال با او همسایهی ديوار به ديوار بودهايم. سفرها با هم رفتيم و روزهای تلخ و شيرين را با هم گذرانديم. نه تنها هرچه در هرجا از او چاپ شده خواندهام بخت اين را داشتهام كه از تمام آثار چاپنشدهی او هم سرمستیها يافتهام...
تازهترين ديوان شعر فريدون مشيری را اين روزها با لذت و تحسين بسيار خواندم- از ديار آشتی. فريدون شاعری نوپرداز است با انديشههای نو و آفرينشهای نو. با اين حال نوپردازی او ناشی از ناآشنایی با سنتهای شعر فارسی نيست. با اين سنتها آشنایی دارد و از همين روست كه در حق پيشآهنگان شعر فارسی گستاخروی و شوخچشمی نمیكند. با چه ادب و ارادتی از حافظ و ابنسينا ياد میكند و با چه مهر و علاقهای از فردوسی سخن میگويد...
وقتی به شعر معاصر نگاه میكنم، مخصوصاً در اينجا كه هيچ كتابی و جُنگی و سفينهای هم در اختيار من نيست، شعرا در برابرم در چند صف قرار میگيرند: يك صف، صف شاعرانی است كه من با آنها گريستهام؛ مثل گلچين گيلانی، حميدی شيرازی، شهريار، لاهوتی، عارف قزوينی و چند تن ديگر....
فریدون مشیری شاعریست دوستدار نور و مهر، بیزار از ظلمت و کین. شعرهایش سرشارند از ستایش روشنایی و مهربانی و نکوهش تاریکی و نفرت. در این بررسی به نمونههایی از دهها شعر او که در آنها نور و مهر را ستوده و ظلمت و کین را نکوهیده، نگاهی گذرا میکنیم. در شعر "بهار را باور کن" مشیری بهار را سرچشمهی دوستی میداند و محبت را در روح نسیم بهاری میبیند...
نوزدهم مهرماه هفتادمین سالگرد تولد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر نیمایی نامدار و منتقد و پژوهشگر و مصحح حوزههای شعر و ادبیات و عرفان است. دکتر شفیعی کدکنی در طول حدود پنجاه سال زندگی پربار ادبی، ذوقی و فکری خود؛ هشت مجموعه شعر و بیش از بیست اثر پژوهشی و انتقادی و تصحیحی منتشر کرده است. همچنین در طول سالهای تدریس در دانشگاه، صدها شاگرد تربیت کرده که خیلی از آنها، خود، ادیبان و شاعران و پژوهندگان و منتقدان ارجمندند. سایت دینگدانگ تولد دکتر شفیعی کدکنی را به این استاد گرامی و گرانقدر و تمام شاگردان و دوستان و دوستدارانش تهنیت عرض کرده برای استاد سالهای دراز زندگی پرثمر و خلاق ذوقی، فکری و پژوهشی آرزو میکند.
آنچه مسلم است این است که بزرگترین شاعران جهان همواره بزرگترین ناظمان نیز بودهاند. در ایران به علت تلقی غلطی که از مفهوم نظم وجود داشته است همیشه شعرای بد و شعرای بیاستعداد را ناظم خواندهاند زیرا نظم در نظر آنها عبارت بوده است از کیفیت پیوند بخشیدن میان اجزای جمله به نحوی که بر یکی از بحور عروضی تطبیق کند و آوردن چیزی به نام قافیه در پایان هر بیت. کاری که هر آدم بیاستعدادی پس از یکی دو هفته تمرین بر آن مسلط میشود، اما نظم مفهوم دیگری هم دارد، مفهومی که همچون مفهوم شعر تحلیل ناپذیر است و کار را به جایی میکشاند که میتوان گفت: شعر عبارت است از نظم و لاغیر. حال نظم چیست؟..
شعر منثور که نمونههایی از کارهای بعضی از شاعران بزرگ قرن بیستم اروپا را تشکیل میدهد، در آغاز عکسالعملی بود برای رهایی احساس و اندیشهی شاعران از قید و بند مبانی نظم سنتی ادبیات غرب، بهویژه در فرانسه که این جریان ادبی از درون تجربههای شعری گویندگان آن زبان برخاسته بود...
امروز در ایران نیز شعر منثور، اگرچه در محدودهی کارهای یک تن، یکی از جریانهای رایج شعر پیشرو ایران را تشکیل میدهد. میتوان گفت که شاملو یکی از چهارپنج شاعر بزرگی است که در قلمرو شعر جدید ایران در سهچهار دههی اخیر به ظهور رسیدهاند، و موفقترین نمونههای شعر شاملو که کارهای او را در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است، غالباً آنهایی است که در قالب شعر منثور سروده شده است: کارهای بعد از ۱۳۴۰ شاملو...
شعرهای اجتماعی شفیعی کدکنی که بخش اصلی شعرهایش را تشکیل میدهند، چهار وجه چشمگیر دارند. وجه نخست آن، توصیف افشاگرانهی جامعهی شاعر است و افشای سیاهیها و تباهیهای حاکم بر آن، در قالب تصویرهایی رمزآگین از این دست...
۲۷ خرداد نهمین سالگرد مرگ نصرت رحمانی بود. او که در سال ۱۳۰۸ در تهران زاده شد، سرودن شعر را از ۱۶ سالگی شروع کرد و اولین کتاب شعرش "کوچ" را در سال ۱۳۳۳ با نامهای از نیما یوشیج به عنوان مقدمه منتشر کرد. نصرت رحمانی از همان سالهای آغاز شاعری به راه نیما روی آورد و از پرچمداران شعر آزاد نیمایی شد. "کویر"، "ترمه"، "میعاد در لجن"، "حریق باد"، "شمشیر معشوقهی قلم" و "پیاله دور دگر زد" از دیگر کتابهای شعر این شاعر پراحساس و صاحبسبک است.
من شعرهای شما را بارها در مطبوعات این شهر خواندهام. اولدفعه قطعهی "شبتاب" را که برای من خواندند، من نسبت به احساسات لطیف شما تحریک شدم. آن چیزهایی که در زندگی هست و در شعر دیگران سایهای از خود نشان میدهد، در شعر شما بیپردهاند. اگر این جرأت را دیگران نپسندند برای شما عیب نیست...
نصرت رحمانی در سال ۱۳۰۸ در تهران به دنیا آمد. او نخستین کتاب شعرش "کوچ" را در سال ۱۳۳۳ منتشر کرد. پس از آن در سال ۱۳۳۴ دومین کتاب شعرش "کویر" را انتشار داد. سومین کتاب شعرش "ترمه" نام داشت و در سال ۱۳۳۶ چاپ شد. اغلب شعرهای این سه کتاب دوبیتی پیوستههایی بودند که چشماندازی رئالیستی- ناتورالیستی با رنگآمیزی تند رمانتیک داشتند...
اوایل دههی پنجاه بود که جنگ اصفهان را در قزوین کشف کردم، در یک کتابفروشی که فکر میکنم در تقاطع خیابانهای سعدی و پهلوی سابق (شاید) قرار داشت، و من به سفری نیمروزه به آنجا رفته بودم. چهار شماره آنجا بود که همه را با شوق خریدم و موجودی ریالی خود را به شدت به خطر انداختم. خرید خوبی بود و به خطرش میارزید...
این شعر ساده را در سرزمینی که ششصد سال- از زمان حافظ تا حال- سابقهی "سخنوری" و "مضونسازی" دارد چگونه باید توجیه کرد؟ نه نشانههای سخنوری و مضونسازی در آن است- از لحاظ کهنهپرستان- و نه "پیچیدگیهای تصویری"- از نظر نوجوانان. آنان بر اینگونه شعر میخندند و اینان خیال میکنند که با یک بار خواندن به همهی جوانب آن دست یافتهاند و صرفاً از اینرو از نیما ستایش میکنند که پدر شعر امروز است و لا غیر...
هیچ شاعری را از روی قضاوت در یک یا دو شعر او نمیتوان شناخت زیرا شعر بیان احساس لحظههاست یا تنوع بیپایان احساس و عواطف و تلون سلیقه و گوناگونی برخورد و وسعت بیان. شعر امری یک بعدی نیست که قضاوت در مورد آن صریح و یکجانبه باشد که بگوییم خوب یا بد، زشت یا زیبا، مردود یا پذیرفته است. شعر یک منشور است، با ابعادی گوناگون و قابل بحث و قضاوت...
فهمیدن شعر یک شاعر مانند فراگرفتن یک زبان بیگانه است. ما هر زبان بیگانه را به این دلیل میتوانیم بیاموزیم که زبان مادری ما و آن زبان، هر دو از یک جهان سخن میگویند. در فراگیری زبان، به یاری مصادیق خارجی، دلالتهای الفاظ و جملهها را درمییابیم و از این طریق انگارههای زبان را فرامیگیریم...
این تاملی که من در شعر سهراب سپهری می کنم ، نه در تمامی ابعاد و ساخت های آن است که بررسی و سنجشی شتابزده در اندیشه های اوست ، در زمینه ی سیاست شعری او و پیدایی و باروری این اندیشه از آغازین دفتر های شعر او تا " ما هیچ ، ما نگاه " و بی شک چهارچوب کار، همین کارنامهی شعری او ، یعنی هشت کتاب است...
نگاهی کلی به کارنامهی شعر سهراب سپهری بیانگر این واقعیت است که جریان شعر او که در آغاز معنامدار است، بهتدریج به سوی سراشیب معناگریزی تغییر مسیر میدهد و در پایان در فرودگاه بیمعنایی فرود میآید و در آنجا متوقف میشود، بهطوریکه اغلب شعرهای واپسین دفتر شعرش- ما هیچ، ما نگاه- شعرهایی کم و بیش بیمعنا و فاقد عناصر اندیشه و حس و عاطفهاند...
دهه های سی تا پنجاه شمسی بدون تردید یکی از درخشان ترین دوران شکوفایی ادبیات فارسی است. در این دهه ها به شهادت تاریخ ادبیات معاصر ما، شاعران و نویسندگان بزرگی پا به عرصهی هنر گذاشته اند که نام و یاد و آثارشان تا همیشه ی تاریخ به قله ی افتخارات ادبیات فارسی خواهد درخشید...
زن در شعر سپهری نقشی کوچک و حضوری کمرنگ دارد. او تنها در ۱۲ شعر از ۱۳۴ شعر کوتاه و ۲ شعر بلندی که در هشت کتاب منتشر شده، حضورش آشکار و روشن است. با این وجود در بعضی از شعرهای دیگر سپهری هم نقش دارد، ولی حضورش تاریک و پنهانی است. سپهری جزو معدود شاعران معاصر است که شعر عاشقانه ندارد، سخن از عشق نیز در شعرش نادر است، اگر هم اینجا یا آنجا سخن از عشق میسراید، مثلاً میگوید...
مهرماه که بیاید حسین منزوی 63 ساله میشود، اما زودتر، چند روز دیگر در اردیبهشت ماه، باید پنجمین سالروز مرگ او را در یاد باشیم. روزها و سالها چه زود میگذرند. انگار همین پارسال بود، تیرماه سال 1346 که در اردوی فرهنگی- ورزشی جوانان زنجان در"کوشکن" با هم آشنا شدیم...
سیاوش کسرایی- به گمان من بعد از نیما شعر نوی فارسی در سه مورد مختلف اوج و گسترشهایی داشته که یکی در زمینهی بیان است. در بیان نیما گرههایی وجود دارد که فهم شعر او را اگرنه برای خواص ولی برای عامه دشوار کرده و میکند. پس از نیما، قالب پیشنهادی او در شعر، به دست شعرای پس از او، رو به سادگی و روشنی میرود و بیشتر قبول عامه مییابد. باید توجه کرد وقتی که زبان مادری و زبان فارسی نیما با زبان فرانسه آشنا میشود، مثل آن است که میان "یوش" و "مدرسهی سنلویی" یک پل هوایی زده باشند که او در ابتدا از روی زبان فارسی جست زده و سپس از طریق کتابها به حوزهی این زبان وارد شده است...
حرکت در سرشت اشیا و طبیعت و آدمی است. حرکت منشاء تغییر و دگرگونی است. بدیهیست که با توجه به این دو اصل، کسانی با حرکت و جنبش سر موافقت ندارند که یا نادان اند و غافل از آنچه در نسج هستی میگذرد و تار و پود حیات بدان بافته است، یا آگاهانه میخواهند از حرکتی که منجر به تغییرات نادلخواهشان میشود پیشگیری کنند. البته هر که بر صندلی راحت نشسته از هرگونه جابهجایی آن راضی نخواهد بود، ولی آیا برای در صفایستادگان نیز چنین است؟...
آفتاب غروب کرده بود. تاریکی تشویش مبهمی در افق میپراکند. تپش دو بال مضطرب مرا یکه داد و متوجه شیشههای دریچه کرد. پروانهی سفید به پشت پنجره پناه آورده بود و بیتاب و نگران در انتظار افروختنی شمع خودش بود. پروانهی کوچک من نمیدانست که بادهای پیش از سحرگاه شمع او را در شب پیش با همهی پایدار کشتهاند...
سیاوش کسرایی ۵ اسفند ۱۳۰۵ در اصفهان زاده شد. پس از پایان تحصیلات دبیرستان به تهران آمد و در دانشکدهی حقوق به تحصیل پرداخت. کسرایی سرودن شعر را از دوران دانشجویی آغاز کرد و از همان آغاز شاعری به راه نیما در شعر روی آورد و از پیروان او شد و تا آخر عمر نیز پیرو نیما ماند. کسرایی نخستین شعرهایش را در سالهای نزدیک به ۱۳۳۰ سرود و نخستین دفتر شعرش "آوا" بود که در سال ۱۳۳۶ منتشر شد...
بین نخستین پیروان نیما- که عبارت بودند از منوچهر شیبانی، فریدون توللی، سیاوش کسرایی، اسماعیل شاهرودی، احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوانثالث- سیاوش کسرایی وفادارترین و پیگیرترین پیرو نیما بود. منوچهر شیبانی و فریدون توللی که خیلی زود راه خود را از نیما جدا کردند و هر یک به راه خود رفتند. احمد شاملو و هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث هم گرچه به طور کامل از نیما دل نکندند ولی چندان هم به او وفادار نماندند و پیروان پیگیر او نبودند...
با فرود آمدن پتک کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و در هم شکستن دولت ملی دکتر مصدق و فروپاشی نهادهای دموکراتیک، جامعهی روشنفکری ایران که پیش از آن هم از زنده بادها و مرده بادهای خیابانی خود خسته شده بود و نشانه های آن دیده می شد، قبل از فروپاشی همه ی نهاد های مقاومت، پناه گاه دلخواه خود- یأس سیاسی- را یافت و سر در دامن آن نهاد. داستان دردناک آن سالها در حدودی که به شعر مربوط می شود مد نظر ماست...
طرح این پرسش ضروری است که: آیا زمان آن نرسیده است که با کنار نهادن پیش زمینه های مبتنی بر جزم اندیشی و یا شیفتگی های احساسی به گذشته، خویش را از قیود داوری های یکسویه رها سازیم و منصفانه به نقادی آثاری بپردازیم که سالیان دراز در بستر ادبیات معاصر ما مطرح بوده اند و یا هنوز هم هستند و به دلایل گوناگون اجازه ی حضور در حوزه ی نقد بیطرفانه را نیافته اند؟
شاعران بزرگ در عين حال برترين مورخان زمانه اند. آنجا که تاريخ نويسان متوقف می شوند، شاعران آغاز می کنند. تاريخ، روايت انسان در درون طبيعت است، شعر اما سير و سلوک تاريخ در درون انسان است. چنين است ديالکتيک شعر و تاريخ که از دو نقطهی مقابل راه مي افتند و در وجود انسان يکديگر را ملاقات مي کنند...
پدرم صبح، خروس نخوانده، بیدارباش میزند و مرا راهی سر کار میکند. بلوار الیزابت با کش و قوس بازوان سبز درختانش در غبار نقرهگون سحرگاهی کمکم دارد بیدار میشود که به سر کار میرسم. به ساعتم نگاه میکنم. پنج و نیم صبح است. نیم ساعت تا قرار باقی مانده است. روی نیمکتی کنار بلوار بدون پروا دراز میکشم تا از قعر ساختمانها مشتی زردچوبه به هوا پاشیده میشود و بر تارک درختان مینشیند. الان است که آفتاب برآید. ساعت شش و نیم است. هراسان برمیخیزم...
گفتوگوی م.آزاد و فروغ نخستین باز در کتاب آرش- شمارهی ۸- تابستان ۱۳۴۳- منتشر شد. در این گفتوگو فروغ از آشناییاش با نیما و تأثیری که نیما بر اندیشه و شعرش گذاشت میگوید، نظر خود را دربارهی اهمیت وزن در شعر بیان میکند، از مسیر رشد و تکامل شعرش میگوید و از ویژگیهای شعرش، به بحث دربارهی اهمیتی که واژهها و زبان برایش دارند میپردازد، و در مقام منتقد صمیمانه و صادقانه دفتر شعر "تولدی دیگر" را نقد و بررسی میکند. گفتوگوی م.آزاد و فروغ که گفتوگو بین دو شاعر نیمایی با زبانهای صریح و صمیمی است، گفتوگویی خواندنی و جذاب است.
راجع به راهی که در شعر انتخاب کردهام و اصولاً نظرم راجع به شعر: به نظر من شعر شعلهای از احساس است و تنها چیزی است که مرا در هر حال که باشم، میتواند به یک دنیای رؤیایی زیبا ببرد، یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات و التهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد. من عقیده دارم که هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد. اصولاً برای هنر نمیشود حدی قائل شد و اگر جز این باشد، هنر روح اصلی خود را از دست میدهد. روی همین طرز فکر شعر میگویم.
پرویز محبوبم. این اولین نامهای است که بلافاصله پس از ورود به تهران برایت مینویسم. مسافرت من با همهی تلخی و ناراحتیهایی که داشت بالاخره گذشت و اکنون که در این اتاق خلوت به نوشتن این نامه مشغولم چیزی جز یک خستگی زیاد و رنج دهنده از آن همه ناراحتیها در وجودم باقی نیست. هم الان از خانهی شما آمدهام. پرویز! به خاطر تو و به خاطر اینکه تو مادرت را دوست داری لازم دیدم که همین امشب به آنجا بروم...
مهدی اخوان ثالث: فروغ در شعرش زندگی میکرد و در زندگی شعر میسرود. زندگی هنریاش از زندگی عادی جدا نبود. یک نفس هر دو فضا را استنشاق میکرد و در بود و نبودش غرق بود و این حادثه برای فروغ مانند حرکتی از یک اتاق به اتاق دیگر بود. من معتقدم "تولدی دیگر" نه تنها برای فروغ تولد تازهای بود، بلکه مولود همان شعر زنده و پیشرو امروز ما و تولدی تازه برای شعر پارسی است...
بر فراز نشسته، فراز قلهای گویی، و از آن بالا مینگرد، به دامنهی گستردهی زندگی، مینگرد به خود، به هستی انسان، انسانی که آمیزهی شور، امید و یأس است. انسانی که از پست و بلند سدهها میآید و آینه دار هستی خویش است. انسانی که غمهایش را آواز میخواند و شادیهایش را سرود. در جهانی که آلودهی گناه و پرهیز انسان هاست. در جهانی حتی آسمان را از خود مایوس کرده است و تقوای پارسایانش به اندازهی اخلاق گناهکاران سیاه و ناامید کننده است و آنچه رایج است سکهی قلب خواب و خور است...
آینه یکی از صمیمیترین دوستان فروغ و از بهترین مصاحبهای اوست. آینه رفیقی شفیق است. آینه همدل و همدرد است. افزون بر تمام اینها، آینه یکی از وسیلههای اساسی و گرامی زندگی فروغ در آشیانهی شعرش است. سراسر دیوارهای خلوتگاه او در کلبهاش که در آنجا به بیداری و آگاهی میرسد، پر است از آینههای رودررو که تصویر حقیقی او را بینهایت بار از هر سو در خود و درهم باز میتابانند، خویشتن حقیقی او را به خودش و به جهان مینمایانند، و تنهایی دردناک او را از حضور خود که حضور مهربانترین یار است، سرشار میکنند...
« فروغ الزمان فرخ زاد عراقی ( اراکی ) در ظهر 14 دی ماه 1313 در تهران زاده شد وچون در همان روز پدرش که نخستین رییس املاک رضا شاه در منطقه ی کجور بود از زندانی که به دسیسه ی آیرم رییس شهربانی وقت – در آن اسیر شده بود آزاد شد و به خانه آمد ، مادر و مادر بزرگ تولد او را به فال نیک گرفتند واو را خوش قدم خواندند . در ساعت 4 بعد از ظهرروز برفی 24 بهمن 1345 به علت حادثه ی تصادف ماشین به اغما فرو رفت و در گورستان ظهیر الدوله برای همیشه آرام گرفت . »...
فروغ فرخزاد در گفتگویی میگوید:«من از آن آدمهایی نیستم که وقتی میبینم سر یک نفر به سنگ میخورد و میشکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند، معنی سنگ را نمیفهمم. میخواهم بگویم که حتی بعد از خواندن نیما هم، من شعرهای بد خیلی زیاد گفتهام. من احتیاج داشتم به اینکه در خودم رشد کنم و این رشد زمان میخواست و میخواهد...»
ژاله اصفهانی: ستارهای که شکفت- سهراب سپهری: دوست- احمد شاملو: مرثیه- سیاوش کسرایی: شبنمی و آه...- م.آزاد: و گیسوان تو ناگاه بر تمام ویرانههای باد نشست- مهدی عاطفراد: چراغ آوردم.
نیما را نخستین بار در تابستان ۱۳۳۲ دیدم. مجلسی بود که به مناسبتی، گروهی از شاعران گرد آمده بودند. اخوان، سایه، کسرایی، رحمانی، بهمن فرسی و دکتر مرندی و عدهای دیگر که به یادشان ندارم. در نخستین نشست، نیما هم آمده بود، با همان حجب روستاییگونه و سکوتش. من که پیشتر با شعر او آشنا بودم و پس از خواندن "افسانه" و "آی آدم ها" به شعرش کشیده شده و از راه تورق مجلهی موسیقی و مردم به شعرهای دیگرش دسترسی یافته بودم، نیما را میشناختم...
محمد یک ماه از من بزرگتر بود. او در مرداد و من در شهریور، هردو در سال ۱۳۰۵ خورشیدی، به دنیا آمدیم و در آغاز راه شاعری با هم دوست شدیم و دوست ماندیم. هرگاه در هرجا صحبت از او میشد میگفتم و اینک نیز میگویم- بیهیچ تعارف یا تردید- نجیبترین و متواضعترین چهرهی شعر معاصر ایران بود.از همان آغاز پخته و جا افتاده، همه چیز خوانده و از همه چیز آگاه مینمود و بود. بیکمترین هیاهویی، بیکوچکترین تظاهری به کار خود مشغول.
یک بار دیگر خواستم با بودن دریک "پرسه" دست رد به سینهی سایهی مرگ بگذارم. من مرگ را به معنای عام آن هرگز نپذیرفته و باور نداشتهام. مرگ نمیتواند کسی را از ما برباید. ماییم که با رفتار پریشان، انسانی را که هنوز با تمامی نشانههای معنوی خود در پندار و گفتار و در چشمانداز عاطفهی ماست، ناگهان درگذشته و از دست رفته میکنیم. من با چنین رفتاری بیگانهام...
۱۳دی چهل و نهمین سالروز درگذشت پدر شعر نوین ایران و بنیانگذار شعر موزون آزاد، نیما یوشیج است. برای ادای احترام به این شاعر بزرگوار، این هفت شعر از او را با هم میخوانیم: جاده خاموش است- بر فراز دودهایی- در شب سرد زمستانی- شب است- آهنگر- پاسها از شب گذشتهست- شب همه شب.
شاعران نیمایی همیشه نسبت به نیما احساس شاگرد نسبت به آموزگاری دانا و بزرگوار و پدری گرامی را داشتهاند و به هر شکل که توانستهاند به او ادای احترام کرده و نام و یاد او را پاس داشتهاند. یکی از این شکلها سرودن شعرهایی برای او بوده و هست. در این بخش شعرهایی را از ژاله اصفهانی- سیاوش کسرایی- م.آزاد- حمید مصدق- اسماعیل خویی- مهدی عاطف راد- اصلان قزللو- اقبال مظفری که برای نیما یا به یاد او سروده شده، با هم میخوانیم.
نیما بر قابلیت از خود بیرون آمدن شاعر، به جای دیگران قرار گرفتن و از دریچهی چشمهای آنان دیدن و با حس و اندیشهی آنان حس و درک کردن و تجربیاتشان را تجربه کردن، سپس به درون خود برگشتن و آن حسها و ادراکات و تجربهها را درونی کردن؛ تأکید دارد و معتقد است که بدون دارا بودن این قابلیت کسی شاعر نمیشود. این متن دو نامه از مجموعهی "حرفهای همسایه" است که به این موضوع اختصاص دارد.
يكبار نيما برای برقراری ارتباط نزديكتر عاطفی با همسرش عاليه، از همسایهاش سیمین دانشور میخواهد تا یادش بدهد که چکار کند تا عالیه با او مهربانتر شود و از او اینقدر دلخور و مکدر نباشد. سیمین دانشور به نیما چنین توصیه میکند...
نیما زندگی را بدرود گفت و به طریق اولی شعر را. اما به اعتقاد موافق و مخالف دفتر شعر فارسی هرگز نام او را بدرود نخواهد کرد. و افتخاری را که او به شعر تنکمایهی معاصر داد به فراموشی نخواهد سپرد. چرا که تپش حیات شعر زمانهی ما به مضراب او ضربانی تازه یافت. و چرا که پافشاری او در کار شعر از طاقت بشری بیرون بود...
در آستانهی دهمین سالگرد مرگ نیماییم و ما که شاگردان شاکر او هستیم، هنوز او را چنانکه در خور اوست نشناساندهایم.او را ستایش کردهایم، بدو فخر بردهایم، با شهرتش سهیم شدهایم، بر او شوریدهایم و در گمان از او فراتر رفتهایم، اما پاس اندیشههای او را نداشتهایم...
نیما چند شعر بیشتر ندارد که به طور کامل و خالص خوشبینانه و امیدانگیز است و رگههای بدبینی، نومیدی و تردید در آن راه ندارد. این شعرها را او در سالهای ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ سروده است. شعر بلند "ناقوس" یکی از آنهاست. در این شعر دوازده بندی او نوای رسا و روشنگر صبح رهایی و رستگاری را در صدای دینگ دانگ ناقوس مجسم کرده است. این متن برداشت تقی پورنامداریان از شعر ناقوس است.
سؤال مهمی که بارها مطرح شده و ما نیز آن را در اینجا به عنوان اولین گام در طریق دفاع از نیما میآوریم، این است که چگونه نیما از اسفندماه 1299 با سرودن «قصه ی رنگ پریده» تا بهمن1316 که شعر «ققنوس» را سروده؛ راه طولانی گذر از سنتی سرایی به خلق اولین شعر نوی خود را طی کرده است؟ متأسفانه جواب هایی که تاکنون به این سؤال داده شده، همهی آنچه را باید گفته میشد؛ در خود نداشته است...
در باب سبک ِ واژگان آرکائیک (خاص) در نیما از فرهنگی که مشحون از لغات معرب و اوستایی و فارسی دری و پهلوی و غیره است نمی توان در این دریا رفت و بی نصیب بیرون آمد... از مباحث فرعی که به اصل کار نیما مربوط است، موقعیت ناهنجار ِ قضاوت های چندگانه و ناقص از جانب عوام گرایانی چون شاملو! به کارگیری حریت و صلابت و فخر واژگان خاصی هستند که نیما به آن دقت می کند...
۴ آذر بیست و هفتمین سالروز درگذشت اسماعیل شاهرودی (آینده) است. شاهرودی یک از پیگیرترین پیروان نیما و از وفادارترین شاگردان او بود. نیما هم به او دلبستگی خاصی داشت و این دلبستگی به حدی بود که بر نخستین مجموعه شعر شاهرودی مقدمه نوشت- و این برای شاهرودی افتخار بزرگی بود، افتخاری که جز او و منوچهر شیبانی نصیب هیچیک از پیروان دیگر نیما نشد. این متن یادکردی از این شاعر گرانقدر نیمایی است.
برای نسلی که نمیداند شاهرودی هم شاعر بود و شاعری نیمایی بود و در میان همعصران و همنسلان خودش هم خوش درخشید و نیمای بزرگ مقدمهای بر مجموعهای از او نوشت، حرف زدن از شعری که برای انسان است و دغدغهی هستی آدمی را دارد، کمی جسارت و پردلی میخواهد! زمانهی بیرحم ما نه فقط اسماعیل شاهرودی (آینده) را فراموش کرده، بلکه شعری را که برای انسان بوده به تسخر گرفته...
دیوان گفتههای شما، مرا به یاد مردم میاندازد. مردم فکر میکنند نظرشان میتواند کاملاً آزاد و مستقل باشد، درصورتیکه این طورنیست. نظر هرکس مثل زندگی او، حقیقت اوست. وقتی که این شد با حقیقت دیگران بستگی دارد. خوب و بدی را که مردم در اندیشههای دیگران میکاوند، دیگران هم دراندیشههای آنها جستجو میکنند...
در این بخش هفت شعر از واپسین سرودههای زندهیاد اسماعیل شاهرودی را که از آخرین دفتر منتشر شدهی شعرش برگزیدهایم و از شعرهای زیبای نیمایی او هستند، برای گرامیداشت خاطرهاش با هم میخوانیم. این هفت شعر عبارت اند از: راز- تو ای تمام!- گر خوانده بود... - شهرزاد قصه میگوید- توارد!- کجاست آنکه؟...- تاریخ.
مصدق از نسل دوم شاعران نیمایی و از شاعران شاخص این نسل است. او از نظر مضمون شعر، وابسته به شاخهی تغزلی- اجتماعی، و از نظر زبان شعر وابسته به شاخهی معتدل و میانهرو شعر نیمایی است؛ و درون مثلثی جا دارد که در سه رأس آن مهدی اخوان ثالث، سیاوش کسرایی و فریدون مشیری- سه شاعر نامی از نسل اول شاعران نیمایی- قرار دارند...
حمید مصدق علاوه بر منظومههای بلند، تعدادی شعر نیمایی کوتاه دارد که دلانگیز و جذاب اند. شعرهای "رها ز شاخه" و "خود شکن" نمونههایی از این شعرها هستند که در این بخش نقد و تفسیر شدهاند.
۷ آذر دهمین سالگرد مرگ حمید مصدق است. حمید مصدق از شاعران نیمایی نسل دوم و از وفادارترین پیروان راه نیما و شعر آزاد نیمایی بود. شعر او شعری روان و ساده و پراحساس است و سرشار است از مضامین عاطفی- اجتماعی. در این بخش این هفت شعر از سرودههای نیمایی او را با هم میخوانیم: از ما به مهربانی یاد آرید- انتظار- کارندگان باد- لبخند مهربانی- هنگام شیون- پرهیز از آینه- سیل.
۲۹ دی سومین سالگرد درگذشت محمود مشرف آزاد تهرانی (م.آزاد) است. او یکی از شاعران پیگیر و ثابتقدم نیمایی بود که در طول عمر شاعریاش به راه نیما در شعر وفادار ماند و شعرهای نیمایی دلانگیز و پراحساسی سرود که در آن لطافت طبیعت و عواطف لطیف انسانی جای بزرگی داشت. در این بخش نوشتهی کوتاه او را در معرفی خودش میخوانیم.
چهل سال پیش، پس از انتشار کتاب شعر "بهارزایی آهو" که شامل شعرهای برگزیدهی م.آزاد بود، زندهیاد خسرو گلسرخی که منتقدی روشنبین و منصف بود، نقدی بر این مجموعه نوشت که پس از گذشت چهل سال هنوز تازگی و طراوت خود را حفظ کرده و نمونهی خوبی از نقد ادبی- اجتماعی آن دوران است. در این بخش این نقد را با هم میخوانیم.
در سومین سالروز درگذشت زنده یاد م.آزاد و برای گرامیداشت خاطرهی او، هفت شعر از شعرهای نیمایی او را با هم میخوانیم. این شعرها عبارت اند از: من بیم داشتم- دیار شب- باغ شکوفهها که ریخت- باغ ستاره که سوخت- ای لحظهای دیدن- تو از تبار بهاری- شکوه سرخ گل...
مهدی اخوان ثالث ( م. امید ) شاعر بزرگ معاصر؛ در اسفند ماه ۱۳۰۷ در مشهد متولد شد و پس از خلق آثاری چون "ارغنون، آخرشاهنامه، از این اوستا ، عاشقانه ها و کبود ، دوزخ اما سرد، در حیاط کوچک پاییز در زندان، زندگی می گوید اما زیست باید ، تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم" و در زمینهی نظری "بدعت ها و بدایع نیما یوشیج ، عطا و لقای نیما یوشیج" ونوشتن ده ها نقد و مقاله و انجام مصاحبه های زیاد در طول ۶۰ سال زندگی در ۴ شهریور ۱۳۶۷ در تهران در گذشت...
شعر اخوان ثالث به دلیل پیچیدگیهای موسیقایی و نیز نظام گستردهی مضامیناش، شعری قابل درنگ است. گرچه به دلیل حجم تهی و ورم مفاصل اندیشههای جزمی از نوع سنتی و مدرن و پست مدرن (بخوان پشت مدرن) در دو دههی گذشته در محافل گوناگون کوشیده شده است تا نسخهی ابطال این گونه شعر پیچیده شود و آن را درحد ادبیات!!! تنزل دهند و اندیشهی شاعرانهی اخوان ثالث را متعلق به گذشته معرفی کنند، اما فضای شعر او هنوز که هنوز است در ذهن هر ایرانی که شوخی زمانه ( بخوان چرکی زمانه) را با جان و روان خود حس میکند ساری و جاری است...
من هرگاه به مهدی اخوان ثالث عزیزم- که چند روزی زودتر از ما جهان را پشت سر گذاشت- میاندیشم، به یاد گفتهی خالقی دربارهی صبا میافتم و یقین دارم که اخوان ثالث نیز میتوانست سالهای بیشتری به عمر پربار خود بیفزاید. افسوس که او به درازای عمر نمیاندیشید ....
شخصی میخواست در جایی استخدام شود. از او پرسیدند: "زبان عربی هم میدانی؟" گفت: "آن را هم یک کاریش میکنیم !" حالا حکایت ماست. وقتی از ما پرسیدند "میتوانی تا فردا مطلبی دربارهی اخوان ثالث بنویسی و تحویل بدهی؟" گفتیم: "یک کاریش میکنیم "...
روزی مرحوم "اخوان ثالث" برای چاپ شعری به سراغ من، یعنی به روز نامه آمد تا شعری را که سروده بود ، برای چاپ به روز نامه – که آن روزها اعتباری داشت- بدهد و ناگزیر یا گزیر باید با من ، یا من با او ملاقات می کردم که در اصل موضوع فرقی نمی کند ، هر طور می خواهید حسابش کنید...
یکی از مهمترین ویژگیهای کار مهدی اخوان ثالث، سوای کیفیات زبانی و بیانی آن که خود جای بحث بسیار دارد، "سندیت" اشعار اوست: شعرهایی چون "مرد و مرکب" و همین شعر "آنگاه پس از تندر" حدیثیست شاعرانه از آن سالها، شعریست با تشکلی بر محور وجود شاعر، بازگویی عوامل سازندهی ذهنیات و جهانبینی خاص اوست پس از آن زمان به معنای اخص، و جهانبینی بسیاری از روشنفکران مجرب و ناظر به معنای اعم. تفسیر این شعر خاص، بنا بر دلایلی که ذکر آنها از دایرهی این بحث خارج است، بیشتر بر اساس بازگویی داستان آن به نثر صورت گرفته است...
آشنايي من با شعر از كودكي و در ميان ايل و در روستاست؛ با شاهنامهخواني، حافظخواني، و داستانها و منظومههای ديگر که توسط داييام كه جزو معدود باسوادان ايل بود و شبها برای ديگران میخواند و من هم گوش ميدادم. بعد در دبستان و دبيرستان از كتابهاي درسي و آموزگاران و دبيران، هم چنين مطالعات جنبي و غير درسي كه از روی علاقه داشتم...
چکیده: احمد حیدربیگی در سال 1318 در اطراف کرمانشاه و در ایل بزرگ کلهر چشم به جهان گشود. حساسیت، ذکاوت و اصالت سه ویژگی اصلی شخصیت او در سراسر زندگیاش، ازکودکی تا پایان عمر، بود. شعر انتخاب او بود تا اوج توانمندیهایش را در آثارش نمایان سازد. از او سه کتاب شعر به نامهای "لابیرنت" (شعر نو)، "تنهاییات را به دوش من بگذار" (شعر نو) و "یک شاخه شعر سرخ"(غزلیات) منتشر شده. شعرهای منتشر نشدهای هم دارد که خودش آنها را در دو جلد گردآوری کرده. افسوس که غروب زودهنگامش، در غروب نوزدهم شهریور ماه 1386، به او مجال انتشار آنها را نداد. روحش شاد و یادش گرامی باد.
چکیدهی مقاله: در این مقاله زندهیاد احمد حیدربیگی ویژگیهای انقلاب نیمایی را در حوزههای وزن، محتوا و فرم بررسی کرده و نشان دادهاند که شعر نیما ادامهی تکامل یافتهی شعر کلاسیک و فرزند نوین و امروزین آن است. ایشان همچنین به ضرورتهایی که موجب پیدایش این انقلاب شد پرداخته و مهمترین علل اجتماعی آن را توضیح دادهاند. ویژگیهای توصیف عشق و طبیعت در شعر نیما از دیگر مسائل مطرح شده در این مقاله است.
حسین منزوی همشهری من بود و تنها کسی از شاعران شهر ما بود که در تهران حضور داشت و دامنهی شهرتش از شهر ما فراتر میرفت. من دانش آموز دبیرستانی بودم و "حنجرهی زخمی تغزل" تازه منتشر شده بود و به اندازهی خودش مورد توجه قرار گرفته بود و برای ماها که گرفتار سوداهای ادبیاتی بودیم امیدانگیزبود: پس میشود با لهجهی ترکی شعر فارسی خوب بسرایی حتی اگر تبریزی نباشی...
پنج اسفند روز تولد سایه است و امسال هشتاد و یکمین سال تولد او ست. از این مدت، بیست هشت سال است که ما افتخار آشنایی و شاگردی و دوستی او را داریم. به خاطر می آورم روزی را که دوستی در دانشکده ی ادبیات به من از کارگاهی خبر داد که سایه برای آموزش عروض تشکیل می داد و من با اشتیاق در آن شرکت کردم. و در همان جا بود که ما (من و مهدی) برای اولین بار یکدگر را دیدیم و این دوستی پر ثمر شکل گرفت که سایت دینگ دانگ یکی از نتایج آن است. ما از آن جلسات علاوه بر آموختن و تکمیل عروض فارسی هزاران نکته ی ظریف دیگر کسب کردیم که مهمترین آنها دوستی سایه بود که اگر زندگی در همه ی زمینه ها با ما بد کرد، با این یک نیکی همه را جبران نمود. پس پنج اسفند علاوه بر این که روز تولد شاعر بزرگی است، روز تولد دوست بزرگ ما نیز هست. شادی ما در این روز مضاعف است و آن را به سایه ی عزیز و خودمان شادباش می گوییم و برای آن بزرگوار سربلندی ابدی آرزو می کنیم و طول عمر فراوان. و خطاب به او می گوییم:
همیشه باشی و باشد همیشه چون امروز سمند شعر و هنر رام تازیانه ی تو
به همین مناسبت سایت دینگ دانگ بهتر دید به جای پرداختن به خاطره گوییهایی که این روزها معمول است، شعری را از سایه نقد و تفسیر کند.
دکتر قیصر امین پور شاعر بلندآوازه، استاد دانشگاه و عضو پیوسته فرهنگستان ادب فارسی در حالی قلم بر زمین گذاشت که حرکت به سوی قله شعر روان و آرمانگرا و پرمغز و اجتماعی خود را شتاب بخشیده بود . قیصر امین پورکه در دوم شهریور ١٣٣٨ در روستای کتوند دزفول دیده به جهان گشود و تا اخذ دیپلم و قبولی در دانشگاه تهران پیوسته در راه کتوند و دزفول در حال تکاپو بود...
دکتر ژاله اصفهانی (مستانه سلطانی) در سال ١٣٠٠ خورشیدی زاده شد. طبع شعرش از نخستین سالهای نوباوگی شکفته شد و در همان سالهای کودکی، در دوران عروسک بازی، نخستین شعرها و سرودهایش را برای عروسکهایش سرود. در سیزده سالگی برای نخستین بار شعری را که سروده بود بر کاغذ ثبت کرد و آن را با نام ژاله امضا کرد. از آن پس نام ژاله را برای خود برگزید.برخی از شعرهای دوران دبیرستانش در روزنامه های سپنتا، اخگر و باختر امروز به چاپ رسید...