اى شمع! من نيستم غافل ز سوزِ تو غافل ز پيغامت غافل از آن عهدى که دلداران با نورِ جاويدِ تو بستند. من نيستم غافل از اين لحظه که با تو آب مىگردد ...
بنگر باران چگونه گور تو را میشوید آن که سنگ تو را شکست نیکوکار بود اکنون قطرهها به چهرهی زیبای تو میچکند از پیچپیچ رخنهها، پر از سلام و یادگاری ...
این چنین مست و خراب و خسته و خاموش زیر این باران که مثل بغض بیتاب است سر به دامان نبودنهای بسیارت چشم در چشم افق دارم. از کدامین راه رفته باز میآیی؟ ...
آنان سه تن بودند از شهر شقایق آنان سه تن بودند از بیمرز مشرق تا بیکران آرزو رفتند و رفتند پرواز کردند در جستوجوی روشنی گشتند و گشتند از شب گذشتند. ...
در این شبها که من از دوری شعر و کلام تازه میترسم در این شبها که مهتاب از دو سویش رحل میبندد در این شبهای پیش از حملهی توفان که آرامش به معنای تمام دلتپشهای هراسان است ...
« با تو دیشب تا کجا رفتم ...» دوستان بودند و میدیدند « پا به پای تو که میبردی مرا با خویش ... » مثل بسیاری ز شبهایم « تا دیاری که غریبیهاش میآمد به چشمم آشنا رفتم » ...
پرنده گفت به من در شروع یک پرواز: "اگر که قصد سفر سوی روشنی داری وگر که میروی ای رهسپار راه امید به بیکرانهی همواره دور بیداری سرود عشق بخوان دلنواز و گرمآواز." ...
شبی در سیاهی غربت گرفتار کابوس در اعماق اندوه در بسته بودم به روی امید و افتاده از پا میان سکوتاسکوت جدایی دلم غرق در بینوایی نه یاری نه در کس سر غمگساری ...
بوی نفسهای تموچین میدهد این پرتقال بم رنگِ چرا... رنگِ نمیدانم مسلول؟ یا چه بگویم... این پرتقالهای غم؟! در کنار اینهمه سوغاتی قاطی این هرچه بخوانی اسمش را ...
برشانهام نوار كمربند ايمني در جادهی كرانه ميرانم. در هر دو سوي راه در هر كرانهاي، برجي بلند و بر سر هر يك نور افكني عظيم بر خاك تيره نور ميافشاند نوري سپيد و سرد، فراتابشِ جمود. ...
یک شب که در سرمای طاقت سوز تاریخ تبار ما از قلعهی فرغانه و بازار نیشابور میآمد در دست او قندیل یخ آغشتهی خون بود. با چرخش گردابهای خشم و نفرینی که ما را برد ...
آسمانش را روی پیشانیش تا اقصای اقیانوس ها می برد سال ها از ابرهای سوخته باران شور و شیر می دوشید در میان سنگ و سنگستان بی پناهی را پناهی نازنین می داد ...
در سر ما آرزوی بردمیدن بود آرزوی سبز ِ باران بودن و جاری شدن قلبهای تشنهی پیوند را با آبشار دوستی سیراب کردن در کویر کینه و نفرت گلستان محبت گستراندن شورهزار بیکسی را بیشهزار آشنایی ساختن ...............
وقتی می آید موج آرام و نازنده دریا به خود می بالد از پهنای آرامش این سویتر اما، دریای من بی تاب و توفانی می کوبدم بر ساحل سنگی و من می بالم از عشق این را همه در خواب می بینم
با شباني تيره چون افسانه هايش تلخ و پر نيرنگ تا خراب آلودهي انديشه هايش باطل و بي راه و از شر سخنهايش، پليد و کذب چون شيطان و از گنداب مکر او چو دندانهاي تيز او کثيف و خرد بدم مي آيد از اين زندگي ديگر.
ز گوشه های خواب پلكهای تو پرنده های شعر من هميشه دانه می برند و چشمهای روشنت ميان ريزريز خط و چين چهره ات دو آبگون بی صدا مرا به خواب هفت ساله می دهند...
راوی: چو سالی هفت ز جانبازی آرش- آن دلاور مرد مانا زنده آزاده جان- بگذشت بلایی سخت دیگر بار بر ایرانیان از سوی اهریمن فراز آمد که از آن مانده غافل شاهنامه نیز بس افسوس و اینک من در اینجا شمه ای زان ماجرا را باز می گویم ...
نمی دانم... کنون کز ساغر عمرم هزاران جرعه را در پشت سر، در گور، می بینم و هر دم، تشنه تر چون خاک سردی کز تنش خاشاک هم هرگز نمی روید بنوشم... نه! چِشَم پیمانه های دیگری را تا بمیرد در ظلام مدفن عمرم " دمی" دیگر؟...